تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

364 روز می گذرد از روزی که یکبار دیگر در بوق و کرنا شده است که "سال جدید" و "عید" و "نو - روز" است و همه چیز در حال نو شدن. 364 روز گذشت نه تنها چیزی تازه و نو نشد و تغییری دیده نشد بلکه به سیاق سالهای دور و نزدیک، همه چیز به روالی خطی ادامه یافت و ادامه می یابد و ادامه خواهد یافت.

طنز آلوده ترین بخش ماجرا وجدان های معذبی است که که طول سال هر چه خواستند بر دیگران روا داشتند و اینک به بهانه ای اسطوره ای و طبیعی شده ای بنام "نو - روز"  اشک در دیده گان شان حلقه می زند و حلالیت می طلبند و دلخوش اند که با کوله باری سبک به 364 روز دیگری قدم  می گذارند.

364 روز دیگری در شرف آغاز است که هیچ تفاوتی با دیروز و فردایش ندارد. همان آدم ها و همان اندیشه ها بر جای خود استواراند. و در این میان ما می مانیم  و اسطوره ای بنام عید و سالِ جدید.

اسطوره ای که در آن تبی سوزان آدم های همیشگی را فرا می گیرد تا بیشتر بخرند و بنوشند و گشنی کنند و نهایتاً خوش باشانی کذایی را از سر بگذرانند و بعد از یک هفته و یا 13 روز همان آش و همان کاسه؛ همان آدم ها و همان ایده ها؛ همان توهم ها و همان بلاهت ها.

و 364 روز دیگر در ادامه 364 روزهای دیگر تکرار می شود و در این دایره تکرار، تنها اسطوره ها و توهمات کاذبی از نو شدن و کهنه شدن تکرار می شود و تکرار می شود.

عزیزی می گفت اگر ماجرا را از آن سوی سکه ببنیم این داستان چیزی نیست جز "یک مدل پایین آمدنِ خود آدم و زن آدم و ماشینش".

همه چیزیمان کهنه می شود  ... نو شدنی در کار نبوده و نیست. تنها خستگی می ماند از تکراری بر حول حفره ای خالی و تهی.

+ نوشته شده در  88/12/25ساعت   توسط سروی  | 

زيرِ باران بود

گُرده هايش خَم بود

گُر گرفتن يک دَم

زيرِ باران کَم بود.

يک جهانْ دَم بود

بازدم ها، دَم بود

 در نگاهي ساکت

هر نفس غم بود

***

آذرخشي سردْ

آبرويِ شب بود.

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت   توسط سروی  | 

باران بارید

شسته شد

و رفت.

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت   توسط سروی  | 

گوشه می گیرد "جهان"

گودی چشمانت را

"شب" لانه می کند

مردمکانت را ... چون مرده ای در گور.

***

"جهان" جای ایستادن نیست

"شب" تهی می شود از من

گوشه می گیرم در "هیچ".

***

هیچ هایت را جا گذاشته ای در باد؟

نا کجاآبادت کو؟

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط سروی  | 


تو مرا دست ِ كم گرفته اي

تو، دست ِ مرا كم گرفته اي.



+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط سروی  | 

 زشت است ژست بگیری

یا

ژست است زشت ببینی؟؟؟

 ماه در به در می شود؛

و

اسب های وحشی

رام ِ ژست می شوند

با اندکی زشتی.

 

موخره۱. لحظه تصمیم، لحظه دیوانگی است (سورن کیرکگارد).

موخره۲. چه حوصله‌اي ري‌را! ... بگو رهايم كنند ... بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد ... مي‌خواهم به جايي دور خيره شوم ... مي‌خواهم سيگاري بگيرانم  (صالحی).

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت   توسط سروی  |