شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

ناصری آن‌جاست

دو قدم مانده به سرای سلطان 

با سیبیلِ چخماق؛

دیروز، «شاه‌ِ شهدا» او بود.

ناصری پُرسید امروز:

شرم‌مان کو حلاج؟

رفته‌ای بر دارِ؟  

مردمان اینجا عاشق‌پیشه‌اند.

 *

اندکی دورتر از شاه‌ِ چراغ

قبرِ آن شاهِ سیبیل

ناصری فرمود:

آه از این بی‌نانی‌

آه از این غفلت؛ ناغافل!

آه از این مرگ دمادم حاضر.

 

ناصری آرام

چشمهایش را بست

زیر پایش را

حلاج در دَمی خالی کرد.


برچسب‌ها: دل‌نوشته
+ نوشته شده در  2015/2/20ساعت   توسط سروی  | 

پرده انداخته‌ایم از عالم،

که درختان همه لُخت،

لحظه‌ها تردیدی، 

آرزوها بی‌شکل‌اند.

 

پیِ یک لقمه‌ی معنا،

دو کلام حرفِ حساب،

شاعر از شهر فراری دادیم،

 

شهرهامان بی‌واژه،

آسمان‌هامان رفته، 

حکمِ اعدامِ دو خرمن واژه؛

از افق خون می‌بارد.

 

پرده انداخته‌ایم از عالم،

واژه‌ها ممنوع،

شاعران در پستو؛

لخت و عور است جهانِ از واژه، 

پرده انداخته‌ایم از عالم

پرده انداخته‌ایم از عالم.


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2015/2/11ساعت   توسط سروی  | 

سورچرانی بر پا بود؛

گزمه بر منبر

مست در دخمه

شعر در دربار

شاعر اما در تبعید

 

سورچرانی بر پا بود؛

نغمه در زنجیر

چکه‌ها بر شمشیر

مُرده‌ها در تصلیب

واژه اما در تکفیر 


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2015/2/3ساعت   توسط سروی  | 

دعای باران خواندیم

بر شوره‌زارِِ بخت.

صدقه‌ می‌دادیم

زوزه‌ی گرگِ فردا را.

بره می‌کُشتیم

کشتزارِ سودا را. 

نذر کردیم

روزِ فُرقت را.

 

ساده‌ساده

لایه‌لایه

کشتزارمان شوره،

بره‌هامان تشنه، 

واژه‌هامان تبعید

شاعران‌مان مُردند.

***

تو!

شورِ شوره‌زار

ای شاعر،

ای تو!

ای بره!

سُرمه‌های چشمانت «کلمه»،

«تبعید» مبارک بادت.


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2015/2/2ساعت   توسط سروی  | 

خاکستری افق
اندوده از خاکسترِ مرگ،
و واژه بود.

آسمان -آینه بر زمینِِ خاکستر-

رُخ خورشید خط‌خطی می‌زد.

***

روزی که بیایی

- ای! شُره‌های نم‌آلوده‌ی باران-

روزی که بیایی

- بر این خاکستر-

هاشور لحظه‌هایم باش.

روزی که بیایی

- ای! خط‌خطی واژه‌های خاکستر-

روزی که بیایی،

کلمه باش شاعر را.


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2015/1/27ساعت   توسط سروی  | 

از برهوتِ برف

گوش به زنگ کاروان

آبله بر پای و پینه بر کفِ دست؛

پرسه‌ می‌زدیم مادر را

پنبه می‌کنیم ایمان را

آب می‌دهیم رویا را

حد می‌کشیم کلمه را 

دار می‌زنیم شاعر را


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2015/1/25ساعت   توسط سروی  | 

«کیم جونگ اون» چهل روزه در «انظار دیده نشده». خوش به حالش! اصلاً آدمیزاد باید بتونه چهل روز بره و هیچ هم توی انظار دیده نشه. اهمیتی نداره آدم مهمی باشه یا نباشه؛ اینکه بشه بِره و در «انظار پیداش نشه» کافیه.

نه اینکه بیاد توی فیسبوک بنویسه که دارم واسه خاطر فلان یا بیسار می‌رم که توی افق محو شم، اینم ایمیلم! نه، همینجوری یهویی بره و در «انظار» دیده نشه.

قبلنا داشتیم از این موردها! الان دیگه کمه. مگه اینکه «کیم جونگ» اونی باشه که باشه؛ اونی که می‌ره چهل روز در افق محو می‌شه! کیم همه چیزش به‌طرز عجیبی می‌خوره به اینکه فیگور «اونی که رفته دیگه بر نمی‌گرده» باشه. فیسبوکش هم «دی‌اکتو» نکرده، ایمیلش هم به هیشکی نداده، رفته که بره! «رفته که برنگرده»! رهبره! 32 سالشه. چهل روزه نیست. شوهرعمه‌اش هم داد سگا خوردن!

در این غروب دوشنبه‌ای، «نمی‌خوام» بدونم کجاست؛ اصلاً هیشکی نفهمه کجاست، بعد همه به نبودنش عادت کنیم، بعضی‌ها هم منتظر بمونن که یه روزی برگرده.

خوبه که این «سُنتِ رفتن و در انظار دیده نشدن» دوباره پا بگیره. بعدش بغلِ انتخابات و انقلاب و اینا می‌تونستیم یه «آپشن» دیگه داشته باشیم؛ «یارو رفت که دیگه توی انظار دیده نشه».

پ.ن: توی این عکس رفته بود از کارخونه قارچ بازدید کنه. خوشحال بود!


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/10/13ساعت   توسط سروی  | 

تابستان سال پیش دوستی تعریف می‌کرد که چگونه در هفته‌های آخر دولت قبلی توی سازمانی که کار می‌کند «همه چیز» تعطیل شده است جز بخش کارگزینی. کارگزینی در حال استخدام نیروهای جدید بود. تعریف می‌کرد که کُل سازمان در حال «رسمی» کردن کارکنانش است؛ کارکنانی که از نظر منش و روش منسوب به دولت قبلی بودند و «زرت و زرت» در حالی رسمی‌شدن بودند.

این را کسانی با گوشت و پوست درک می‌کنند که روزگاری در این سازمان‌های عریض و طویلِ دولتی کار کرده باشند. می‌دانند که کارمند رسمی را نمی‌توان مواخذه کرد؛ نمی‌‌توان بهش گفت که بالای چشمش ابرویی است؛ باید با او ساخت و «پاخت». و خب، این ماجرا یکی دو روز هم طول نمی‌کشد؛ صحبت از 20 یا 30 سال «تحمل» کسی است که در کارش تخصص لازم را ندارد. صحبت از به هرز رفتن توان و انرژی یک مجموعه‌ی کاری، صحبت از بی‌انگیزه‌شدن کسانی است که در آن مجموعه بر مبنای شایستگی و توان‌شان کار می‌کنند، صحبت از بیکار شدن کسانی است که این افراد جای آنها را گرفته‌اند، و در نهایت استیصال و بیچاره‌گی مطلق آنانی است که دهه‌ها قرار است به این افراد رجوع کنند تا کارشان «راه بیفتد».

وقتی خبر بیش از 3000 بورسیه‌ی قلابی مطرح می‌شود، در اصل صحبت از تحمیل «دکترهایی» است قلابی به جامعه، آنهم نه یک روز و دو روز که 20 یا 30 سال. رقم کمی نیست. به همین ترتیب اضافه کنید بیرون ماندن 3000 نفر آدمی که این جایگاهها «حق» آنها بود، وارد شدن آدم‌هایی که مانند زالو توش و توان سازمان‌ها و دانشگاه‌ها را خواهند گرفت، بر مبنای رانت و رابطه سالها بر این سیستم حکمرانی خواهند کرد، برای هم «نوشابه» باز خواهند کرد، و در نهایت چندین برابر این رقمِ 3000 نفری را باز-تولید خواهند کرد. رانت، رانت می‌سازد، و ابله تنها کاری که می‌کند بازتولید بلاهت است. چه این کار را نکند «کلاهِ خودش پسِ معرکه» خواهد بود.

در این دوره چند دهه‌ای، دانش‌آموخته‌گانی که لیاقت‌شان بوده است و جایی در ساختار ندارند (چرا که این جایگاهها از قبل «اشغال» شده‌اند) در دارالترجمه‌ها سرگردان خواهند بود، پشت در اطاق همین 3000 نفر صف خواهند کشید که برای‌شان توصیه‌نامه بدهند، و در نهایت روزنه‌ای خواهند یافت و «در خواهند رفت».

این واقعیت روزمره‌ی زندگی ماست. اسمش را تو بزار سیاه‌نمایی، ناامیدی، یا هر چیز دیگری. بخشِ عمده‌ای از تبعیدشده‌گان، همین رانده‌شده‌گان از این ساختارند که جایی در آن ندارند، جای‌شان به یغما رفته است، و بی‌جا شده‌اند.

در نهایت، آن 3000 نفر حالا-حالاها هستند، آن رسمی‌شده‌گان هم حالا-حالاها هستند، و ما خوشحال باشیم به آنکه در رفت و در ناسا کار می‌کند و پروفسوری شده است برای خودش. آنکه رفته است، رفته است. آنکه مانده است همین‌هاست که قرار است هر روز چشم در چشمان‌ پدران و مادران و برادر و خواهرمان بدوزند و بگویند: «بروید فردا تشریف بیارید»؛ یا منشی‌شان با عشوه‌ای خرکی بگوید: «حاج‌آقا جلسه هستند».


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/8/16ساعت   توسط سروی  | 

پسرعمه‌ام یه آرزو داشت. می‌گفت از خوردن «خسته» می‌شم. می‌گفت هیچ‌وقت توی عمرش «سیر» نشده. همیشه خسته شده و کنار کشیده. انگار هیچ‌وقت توی زندگی‌اش از خوردن لذت نبرده. می‌گفت آدما از خوردن سیر می‌شن ولی من فقط خسته می‌شم. آرزوش این بود که روزی «قُرص» غذا ساخته بشه. یه‌چیزی توی این مایه‌ها که صبح-ظهر-شام قرصای آبی-قرمز-سبز بالا بندازه و تمام. هر وقت صحبت چیزای علمی می‌ش - مثلاً وقتی همین اخبار هفت‌ونیم علمی-پزشکی پخش می‌شد- می‌گفت: به زودی علم به این مرحله می‌رسه. منظورش از «این مرحله» هم همون ساختنِ قرصا بود. هیچ‌وقت هم اعتقادش به علم را از دست نداد.  دلیلش هم «امید» به رسیدن و دین اون روز بود؛ روزی که قرصاشو یه‌جورِ خوبی از توی قوطی قرصاش دربیاره، بندازه بالا، سُر و مُر و گنده راهشو بکشه و بره.

طبعاً اولا غذا خوردن باهاش سخت بود. ولی بعدها سعی کرد فاز منفی نده. اونم وقتی فهمید من از اون ورِ بام افتاده‌ام. از همینایی که بهشون می‌گن «شیکم‌پرستای رستوران‌گرد» و از این حرفها. همین دو شب پیش که از آقای سیبیل‌سفید روح‌مونو با موزیکِ خوبش صیقل داد و مثل آئینه برقش انداخت، با دوستم تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم. فکر می‌کرد حالا که من از خاومیانه اومده‌ام حتما باید منو ببره به یه رستوران لبنانی. 

خلاصه اینکه کلی راه رفتیم و دوستم کلی به «روس‌ها» فحش داد توی راه. هر کی به من می‌رسه و می‌فهمه که رشته و کارم چیه یه‌جور «احساس وظیفه» می‌کنه که درباره این موضوعات حرف بزنه. یه جورایی دهنِ منو صاف کنه به‌عبارتی. طولِ هفته که همش خبر (خبر خوب هم که کلاً نیست، تموم شده!) و نظریه‌های تخیلی می‌خونم و یا به خُوردم داده می‌شه. آخر هفته‌ها و یا توی مهمونی‌ها و اوقات فراغت، هر کی به من می‌رسه احساس وظیفه می‌کنه که نزاره من از اون فضای همیشکی بیام بیرون!  

وقتی رفتیم توی رستوران لبنانی، آقایی که اون ورِ پیشخون بود گفت تا ساعت 11 باز هستن. ساعتو که نیگاه کردم دیدم ده دقیقه‌ای هست که تعطیل شدن. بعد حالا این دوست من دوباره داشت نقشه می‌کشید که منو ورداره ببره اون ور شهر یه روستوران لبنانی دیگه. بعد که چهره منو دید و غمِ خوابیده توی چشمامو بررسی کرد گفت: «اصلاً تو بگو کجا بریم».

نفسی کشیدمُ و گفتم بریم یه‌جایی که غذاش خوب باشه. اصلا هم مهم نیست کجایی و چی باشه؛ از ماهی خامِ ژاپنی بگیر تا تورتیای مکزیکی. فقط «خوب» باشه.

همون دوروور گشتیم. یه رستورانِ خوب پیدا کردیم. سیب‌زمینی با گوشت خوردیم؛ توی یه چیزی شبیه همین قندونای خودمون پخته شده بود. البته بزرگتر از قندونای ما بود. چیزی شبیه این ظرف‌های گنده دیزی توی شکل و شمایلِ همون قندونِ خودمون. خوب هم بود. هم قندونش خوب بود و هم سیب‌زمینی و گوشتش. این دوست من دوباره چندباری به روس‌ها فحش داد و منم سعی کردم «مدیریت بحران» کنم و درباره هوای خوب حرف بزنیم.

پسرعمه‌ی من از غذا خوردن و دنبال رستوران گشتن و غذا پُختن و اینا بدش می‌آد. همیشه این بخش ماجرا گردن من بود. بعدش هم که پیدا می‌کردم بخش سفارشِ غذا هم اغلب با من بود. واسه دو نفر سفارش می‌دادم. و بعدش اونم شروع می‌کرد درباره «خاتمی» حرف زدن؛ دوسش داشت آخه. اونم خیلی احساس وظیفه می‌کرد با من درباره این موضوعات حرف بزنه. 

حالا من از دنبال «لباس» گشتن و خرید کردنِ لباس، اینو با اون «سِت» کردن فراری‌ام. بیشترین خرید لباسام وقتی اتفاق افتاده که مثلاً داشتم می‌رفتم دکتر و یا مثلاً جلسه داشتم. کلاً همیشه وقتی لباس خریدم که رفته بودم بیرون واسه یه کار دیگه. همش اتفاقی از یه جایی رد شدم و یه‌چیزی خورده به چشمم و خردیمش. اغلب هم رفته توی پاچه‌ام. دلیلش هم اینه که همش اونایی که توی ویترین بوده رو خریدم. هیچ وقت هم نشده یه وقت حسابی بزارم و برم کلی لباس ببینم و یه چیزی بخرم که مثلا دلیلِ بزرگی پشتش خوابیده باشه. 

حالا آرزوی من چی می‌تونه باشه با این توصیفات؟ قُرص لباس که نمی‌تونن بسازند. نمی‌شه مثل پسرعموم خیال‌مو به این چیزا خوش کنم. تازه من با علم مساله‌ی اساسی دارم. حرفِ علم که می‌شه همش یاد دکتر استرنجلاو می‌افتم. یادمم می‌ره که علم نبود الان کجا بودیم و اصلا برام خیلی هم مهم نیست کجا بودیم. الانم از جایی که هستیم خیلی خوش‌به‌حال نیستم.

خلاصه همه اینا رو که بزاریم کنار، چیزی که توی لحظه‌های سخت «لباس انتخاب کردن» و خریدن و سِت کردن تسلام می‌ده اینه که بالاخره روزایی می‌رسه که آدما کمتر لباس می‌پوشن. هرچی کمتر و کمتر لباس بپوشن بهتر. اصلاً مساله‌ام با علم هم همینه! برگردیم به دوره‌های غارنشینی؛ اون موقع که صنعت نساجی نداشتیم. همون موقع که تیمِ فوتبال نساجی قائمشهر هم نبود. منم همیشه طرفدار شموشک بودم. 

پ.ن: تابستون خوبه کلاً، گرچه هنوز پاییز بهتره؛ «دلبر» هم که توی پاییز دلش یه‌جوری نمی‌شه. اصلاً دلبری‌ها توی تابستون و بی‌لباسی‌ها پیش می‌آد و توی پاییز شکفته می‌شه و گل می‎‌ده.


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/5/19ساعت   توسط سروی  | 

داشتیم سرخوش و خوب توی خیابونِ دانشگاه قدم می‌زدیم که یهویی با عکسی «پرتاب» شدیم به جنگ جهانیِ دوم. «حال» در کسری از ثانیه‌ دوخته شد به گذشته؛ در همین خیابانِ دانشگاه، از همان زاویه -با اندکی جابجایی- لِه‌شده زیر بمبارانِ نازی‌ها، شهر «خودش را» به نظاره نشسته است (شاهد-در-خود)!
-
نیچه جایی از نوعی خطرِ «تاریخِ زیاده از حد» حرف می‌زند؛ بارِ سنگینِ گذشته‌ی تاریخی که می‌تواند به «گورکنِ» زمانِ حالِ حاضر بدل شود. بر همین اساس، گروهی از بارِ سنگینِ گذشته‌ی تاریخی (بویژه دو جنگِ جهانی) سخن می‌گویند که گویی حالِ اروپا را «ضایع» کرده است. شعارشان move on است و رد شدن و گذشتن از آن. بالاخره، گویا آینده‌ی «درخشان» از دوردست‌ها «سوسو» میزند.
-
در برابر این استدلال‌ها، اگر آدمی ظهور، دوام، و بقای راستِ افراطی -از اوکراین تا فرانسه- را اندکی پیگیر باشد، بیشتر هم‌رای با گادامر به «قصه‌گوییِ مداوم و پیوسته‌ی» گذشته رای خواهد داد که از طریق آن باید «هر لحظه و هر دقیقه» از گذشته و گذشته‌گان را «فرا-خواست» و «داد-خواستِ» آنها را در «شهر» صلا زد.
-
این نمی‌شود مگر با «هنر و ادبیاتی» که گذشته را «هر دَم» به «الان» و «حال»، «گِره» زد؛ همان‌هایی که «یک آن» خود را بر ما نمایان می‌کنند، همان‌هایی که برای لحظه‌ای ما را «به سطحِ صُلبِ شهر» می‌دوزد، از حالِ خوب‌مان کَنده می‌شویم، و به «میدان آزادی» سنجاق می‌شویم.

+ نوشته شده در  2014/5/19ساعت   توسط سروی  | 

مطالب قدیمی‌تر