X
تبلیغات
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی


 
نوشته: آنابل سربرنی

ترجمه‌ی: محمد سروی زرگر


این نوشته را با رخداد ارتباطی کوچکی آغاز می‌کنم؛ با نامه‌ای از سوی فردی به فرد دیگر، و بدین ترتیب تلاش می‌کنم "بوسیله" و "از خلالِ" این رخداد ارتباطی، پیامدهای نوعی تحلیل رسانه‌ای را مورد بررسی قرار دهم. می‌خواهم از نامه‌ای که رئیس جمهور ایران، [محمود] احمدی‌نژاد، در می  2006 به جورج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا ارسال کرد، استفاده کنم تا چندگانگی، درهم پیچیدگی، و اشکالِ [گوناگون] ارتباطاتی را مورد بررسی قرار دهم که ساختار رسانه‌ای معاصر را برساخته[1] است؛ روشی که کارکردهای آن تحلیل‌بردن مرز میانِ فضای خصوصی و عمومی است؛ و از این طریق، درباره اینکه چگونه مردم بوسیله اشکال جدید ارتباطات "بازخواست[2]" می‌شوند، بحث خواهم کرد. در این نوشته اشکال دیپلماسی بین‌المللی معاصر و تاثیرات آنها، بویژه رابطه ظریف میان ایالات متحده ایران، به شکل مختصری  مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

اغلب گفته می‌شود "نامه" به مثابه شکلی از ارتباطات مُرده است چرا که ایمیل و تلفنِ همراه جای آن را گرفته است، و در بررسی‌ها و تحلیل‌های مورخانِ آینده، تبادلات کاغذی جایی نخواهند داشت. به هرحال، این شکل نسبتاً کهنِ نامه‌نگاری سیاسی، علیرغم در دسترس بودن فراوانِ سایر اشکال ارتباطات، هنوز در رابطه دیپلماتیک به حیات خود ادامه می‌دهد. از یک سو، این [نوع ارتباط] تبادل نامه‌های شخصی میان دو نفر بود. از سوی دیگر، بخشی از تاریخ طولانی مدت نامه های دیپلماتیک است که واجد شانی نیمه-دولتی[3] است (بویژه به منزله اسناد تاریخی). از این رو، در این نامه ها، پویایی های موجود در ارتباطات نیمه- دولتی برجسته شده بود. من از اثر جان دورهام پترز[4] (1999) برای واکاوی این مباحث استفاده خواهم کرد.
مسئله دیگر زمانی آشکار می شود که فردی که مخاطب نامه قرار گرفته است به نامه جواب نمی‌دهد و این در حالی است که دیگران، هم کاربران حرفه ای و هم اعضای عادی عامه مردم در کشورهای مختلف، در گستره وسیعی و به اشکال جدی و هجوآمیز[5] بدان جواب می‌دهند. این امر، پرسشی را بر می‌انگیزد مبنی بر اینکه دقیقاً چه کسی بوسیله یک پیام "مورد بازخواست" قرار گرفته است، یا صدا زده شده است؛ مخاطبی که البته الزاماً به عنوان "گیرنده مدنظر[6]" آن نامه نبوده است. در ادامه، این موضوع را با بررسی مباحثاتی که توسط لاکان (1988) در ارتباط با داستان کوتاه ادگار آلن پو[7] با عنوان نامه ربوده شده[8] در گرفت و مشاجره دریدا با لاکان مورد بررسی قرار خواهم داد.


برچسب‌ها: رسانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2014/4/17ساعت   توسط سروی  | 




350هزار یهودی لهستانی در فاصله سالهای 1940 تا 1943 در درون حصاری محبوس شدند که به «گتوی ورشو» معروف است. دیواری بلند در مرکز شهر، به‌سان زندانی بزرگ که خیلی از این افراد بر روی سیم‌های خاردار بالای دیوار، تیر خوردند و تن‌های‌شان بالای دیوار پوسید.
بعد از اتمام جنگ، دیوارها را برچیدند، اما محدوده گتو، به‌مانند زخمی عمیق بر تنِ پیاده‌وهای شهر باقی مانده است. گویی بخشی از طراحی شهر است.
تقریباً در ماههای اخیر، هر روز از این سمت دیوارِ فرضی به آن سوی آن رفته‌ام. در درون همان فضای گتوی زندگی می‌کنم. هر روز از روی این دیوار فرضی رد شده‌ام. همیشه هم سعی کرده‌ام تا توانسته‌ام در درون دیوار راه بروم و از نزدیک‌ترین مسیرِ برای خروج استفاده نکنم. نوعی وسواس مکانی که گاهی به قیمت دیر رسیدن به سر کلاس و قراری هم تمام شده است.
نازی‌ها شب‌ها از دیوار گتو (دروازه‌اش) رد نمی‌شدند. آنها باور داشتند که شب‌ها، ارواح یهودیان در درون گتو به پرواز درمی‌آید. آنان، این ارواح را خبیث و پلید و ترسناک می‌دانستند. گاهی ارواح چیز چندان بدی هم نیستند. حداقل سبب می‌شود مردم شبها آسوده بخوابند.
بزرگترین گتوی یهودیان در کل اروپا، و بزرگترین قیامِ در برابر نازی‌ها، در درون این دیوار به‌وقوع پیوست. دیواری که هزینه ساخت آن را نازی‌ها از خود مردمان یهودی‌نشین ورشو گرفتند. با پولِ خود آنها دیواری دورشان کشیدند و شهر را به دو قسمت تقسیم کردند: 1) قسمت یهودی (گتو) ب) قسمت آریایی. 
خودِ گتو به دو قسمت تقسیم شده بود: گتوی بزرگ (در بخش شمالی که محل زندگی‌ام است) و گتوی کوچک (در بخش جنوبی). خیابان پایین خانه‌ام، از وسط این دو بخش می‌گذرد. دو طرف خیایان را دیواری بلند فرا گرفته بود که آریایی ها با اتومبیل‌های خود از آن رد می‌شدند. هیچ یهودی اجازه عبور از خیابان را نداشت به جز در ساعات خاصی و آنهم از طریق پُل هواییِ بین دو بخش. هنوز بقایای پُل هوایی که یهودیان دو بخشِ گتو از طریق آن رفت و آمد می‌کردند برجای مانده است.
پای این پِل هوایی، دستگاهی شبیه شهرفرنگِ خودمان را تعبیه کرده‌اند که بالعکس دستگاههای شهرفرنگ ما کار می‌کند. آنجا که شهر فرنگ ما، آینده رویایی از پاریس و لندن را نشان می‌دادند، این شهرفرنگ در چهر‌هایی از زنان و مردان ورشو در سالهای بین 1940 تا 1943 ثابت مانده است. همه نگاه‌ها، نگاههایی خیره‌اند. با تمام آن حال و هواهای دهه 1940. پسربچه‌هایی با کلاه‌هایی بر سر و دخترانی با چشمان خیره به ببیننده. توگویی ندا می‌دهند از اعماق تاریخ به ظلمی که بر حیات‌شان رفت. توگویی در مخروبه‌های ورشوی ویران‌شده پس از قیام مردم یهوی در درون گتو (که نازی‌ها چاره‌ای جز بمباران هوایی کل گتو برای‌شان باقی نمانده بود)، هنوز ارواحِ یهودیان ضجه می‌زنند. روز و شب هم نمی‌شناند. کسی را هم نمی‌هراساند. ضجه و صلایی است گویا. به دیدن آنچه این جهان بر سر مردمانِ خود آورده و می‌آورد و خواهد آورد.
در صحنه‌ای از مستندهای مختلفی که از گتوی ورشو و قیام در گتوی ورشو دیده می‌شود، زنانی هستند که کودکان مرده‌ی خود را بغل کرده اند به امید اینکه گرمشان نگه دارند. مردانی هستند که از فرط گشنگی و بیگاری، استخوان‌های پای‌شان خم شده است، مردمانی هستند که برای یک قرص نان، گلوله‌های سربی، خونِ گرم و سرخ‌شان را بر تن این پیاده روها روان کرده است.
قدم زدن در ورشو، با نوعی شرمِ حضور همراه است؛ تاریخ این شهر، تاریخ خون و قیام بوده است.
اگر روزی به ورشو سفر کردید، سرهایتان را پایین بیندازید. پیاده‌روها (با مرزهای گتو، سنگفرش‌های پاخورده، و خون‌های خشک شده‌ای که غبار تاریخ بر آن نشسته است و باد و بارانِ طبیعت شسته و بُِرده‌شان)، حرفهای بیشتری از ساختمان‌های سربه فلک کشیده دارد. ورشو شهر شرمگینی است. به سراغ این شهر می ‌آیید، آهسته و آرام بیایید. در سکوت راه بروید و روح زجر دیده‌ی تاریخی آن را بشنوید. اگر گوشان تیز و چشمتان بر پیاده‌روها باشد، و روحتان به شیطانِ بیزینیس و عکس‌های فیسبوکی فروخته نشده باشد، شهر حرفهای زیادی برای گفتن دارد. شاید بخت‌یار بودید و صدایی از زجه‌های ارواحِ تاریخی شهر را از میان آجرها و سنگفرش‌ها شنیدید.

برچسب‌ها: تاریخ, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/3/29ساعت   توسط سروی  | 

اول: فضای رسانه‌ای که بتواند صفتِ «بالغ» را به خود بگیرد، نیازمند برنامه رسانه‌ای بالغ و در عین حال، مخاطب بالغ است. با اینکه این موضوع برای‌مان بیشتر در پوشش نوعی اسطوره بی‌طرفی رسانه‌ای نمود پیدا می‌کند -که خب، بی‌تردید اسطوره‌ای نادرست و رد شده است- اما اگر برای لحظه‌ای به این اسطوره تن دهیم، بخشی از این رسانه‌ی بااصطلاح بالغ را «مخاطب بی‌طرف» تشکیل خواهد داد. گویا این بخش از ماجرا را بلکل به فراموشی سپرده‌ایم. آیا به همان میزان که از برنامه‌ساز و سازمان رسانه‎‌ای انتظار بی‌طرفی و انصاف را داریم، مخاطبانی بی‌طرف و منصف هم داریم؟

دوم: از سیاست و اخبار سیاسی و این ماجراها بگذریم، به‌نظرم از منظر برنامه‌ی رسانه‌ای، یکی از معیارهای حرفه‌ای رسانه‌ی بالغ عبارتست از میزان «تساهل» مخاطبان در قبال برنامه‌ها. درست است که باید رسانه پاسخگو باشد، اما به همان میزان باید مخاطب هم پاسخگو باشد. به چه؟ و چگونه؟ مخاطب باید اندازه‌ای از سواد رسانه‌ای را داشته باشد که حداقل بتواند قالب برنامه را تشخیص دهد، آن را در چارچوب خودش درک و تفسیر کند، و گاهی «بخندد». 

سوم: همه‌ی این موارد و این حرفها برای من در چهره‌ای مانند «جان استوارت» و مجموعه «دیلی شو» آن متجلی می‌شود. جان استوارت در این برنامه طنز که هر شب پخش می‌شود، ایالت‌های مختلف را مایه طنز خود قرار می‌دهد، با کلیشه‌های «ایالتی» ور می‌رود، زبانی تند و تیز دارد، سناتورها را به مضحکه بدل می‌کند، سیاست‌های کلان ملی را نقد می‎‌کند و غیره و غیره. یادم می‌آید چند ماه پیش یکی از کشورهای اروپای مرکزی را به شکل بی‌ادبانه‌ای نواخت و صدای مردم آن کشور بلند شد و کلی توئیت و پُست فیسبوکی و ... روانه «دیلی شو» شد. اولین برداشتِ شخصی‌ام این بود که در برنامه شبِ بعد از تمام مردم آن کشور عذرخواهی خواهد کرد. تا به امروز که ماهها از آن شب می‌گذرد، حتی به روی خودش هم نیاورده است. 

به نظرم دلیلی هم برای این کار وجود ندارد؛ او یک برنامه طنز را در قالب و ساختار خودش به خوبی اداره و اجرا می‌کند و مخاطب را می‌خنداند. از کلام رکیک استفاده می‌کند و کسی او را به سکسیسم متهم نمی‌کند، یا گاهی به نفاوت‌های نژادی و ... می‌پردازد و کسی او را به ریسیسم متهم نمی‌کند. به‌نظرم این همان «سواد رسانه‌ای» است. سوادی که مخاطبی صبور تربیت می‌کند که جای مسایل را با هم قاطی نمی‌کند. این مخاطب به راحتی اگر نخواهد برنامه را ببیند، کانال را عوض می کند و فوتبال می‌بیند.

جالب‌تر اینکه، جان استوارت یک دموکرات تمام‌عیار است و یکی از سوژه‌های طنز همیشگی‌اش را جمهوری‌خواهان و شبکه فاکس تشکیل می‌دهد. به همین ترتیب، در آن سوی ماجرا هم کمدین‌های طرفدار جمهوری خواه به جُک گویی و خندیدن به طنازی‌های کمدین‌های خود می‌پردازند که جان استوارت را موضوع برنامه‌های خود قرار می‌دهند.

چهارم: در نهایت، سریال «پایتخت» را ندیده بودم. یکی دو قسمت را دنبال کردم. و امشب خبر برخی واکنش‌ها به آن را دیدم. طنز ماجرا اینجاست که سریالِ طنزی که ساخته شده است تا مردم را بخنداند، سبب نارضایتی بخشی از آنها شده است. شاید حق داشته باشند، ولی این واکنش‌ها مرا به یاد ماجرایی می اندازد که سالها پیش به سریال شب‌های برره اتفاق افتاد. اعتراض‌ها و واکنش ها به سریال بیشتر از سوی فرهنگیان بود. آنها معتقد بودند که بچه‌ها در مدارس به تقلید از این سریال «بر روی همدیگر می‌پرند و تلی از دانش‌آموزان در وسط حیاط مدارس تشکیل شده است». سریال را بدآموزانه می‌دانستند و باقی ماجراها. در نهایت هم سالها گذشته است و آن سریال 90 شبی تمام شده است و آن بچه‌ها هم بزرگ شده‌اند و فکر هم نمی‌کنم بدآموزی آن سریال سبب شده باشد که مثلاً امروز ناهنجاری اجتماعی داشته باشند. 

شاید تصور روزی که کسی مانند «جان استوارت» در تلویزیون و فضای رسانه‌ای ما برنامه اجرا کند نوعی آرزوی محال به نظر برسد. برای رسیدن به این آرزوی محال، رسانه پاسخگو و منصف شرط اول است و شکی در آن نیست. اما این شرط کافی نیست. به همان اندازه، مخاطب منصف و صبور و بالغ لازمه این فضا خواهد بود.


برچسب‌ها: رسانه, تلویزیون
+ نوشته شده در  2014/3/27ساعت   توسط سروی  | 

الخاندرو خودروسکی -فیلمساز شیلیایی- در مصاحبه‌ای از جهانِ شخصی خود می‌گوید که در آن فیلمسازی هم‌ارز با عشقی که به زنِ خود دارد، امری گره خورده به «امر جنسی» است. پیش‌تر به خاطر جمله‌ای همیشه تحسینش می‌کردم: «پرندگانِ در قفس زاده‌شده، همواره فکر می‌کنند پرواز بیماری است».

او که در توئیتر بالای سیصدهزار نفر فالوئر دارد، عقیده جالبی درباره توئیتر دارد. می گوید: توئیتر، هایکوی زمانه‌ی ماست.

به نظرم یکی از بهترین توصیفاتِ ممکن از توئیتر همین است که خودروسکی در این مصاحبه بیان کرده است: هایکوی روزگارِ ما! 

بهتر از همه اینا، اعتقادش درباره فیلمسازیه. جایی گفته بود: اکثر فیلمسازان، فیلمهای خود را با چشمان‌شان می‌سازند. من با "ball"های خودم فیلم می‌سازم.


برچسب‌ها: سینما, رسانه
+ نوشته شده در  2014/3/27ساعت   توسط سروی  | 

اسوُبودا حزب اولترا-راست اوکراین است که مهمترین ایده‌ی سیاسی آن ناسیونالیسم است. خاستگاه اصلی این حزب، منطقه گالیشیا در غرب کشور و نزدیک‌ترین بخش اوکراین به اتحادیه اروپاست. اولین لوگوی این حزب، شکلِ اندکی تغیریافته‌ از لوگوی معروفِ نازی‌ها بود. این لوگو در سال 2003 و قبل از انقلاب نارنجی به شکل کنونی آن تغییر داده شد. برای پیوستن به این حزب، آنگونه که در اسنادِ رسمی این حزب آمده است، باید متعلق به «ملت اوکراین» (اوکراینی) بود.

سال‌پیش، این حزب با حزب یولیا تیموشینکو برای انتخابات سال 2015 همراه شد. اما گویا زودتر از موعد مقرر به خواسته‌های خود رسیده است.

امروز، الکساندر سیچ - از اعضای ارشد این حزب - به مقام نخست‌وزیری اوکراین منصوب شد؛ سیاستمداری که نامش با لایحه‌ی ممنوعیت «هر نوع سقط‌جنین» در اوکراین بر سر زبان‌ها افتاد.

پ.ن 1: مجلس با حذف تغییرات انجام شده بر روی قانون اساسی توسط یانوکویچ در حال برگرداندن قانون اساسی اوکراین به دوره‌ای است که قدرت رئیس‌جمهور افزایش نیافته بود. این یعنی افزایش قدرت نخست وزیری در اوکراین آینده.
گرچه به نظر می‌رسد رئیس جمهور آینده اوکراین به احتمال بالایی از حزب «میهن» باشد، با این حال در عمل و تا این لحظه، اسوُبودا برنده عرصه سیاستِ رسمی در اوکراین بوده است.

پ.ن 2: نخستِ وزیر این کشور از حزبی است که در آخرین انتخابات اوکراین 10% آرا را کسب کرده بود. همان حزبی که رهبرِ افراطی‌اش را آقای «مک کین» در آغوش گرفت تا به قول بعضی‌ها «بار دیگر، پیروزی دیگری برای حزب جمهوری‌خواهان امریکا در عرصه بین‌الملل رقم بخورد»!!!

پ.ن 3: تا باشد از این پیروزی‌ها که هم «دموکراسی‌» را برای ما «تنبلای بی‌سوات» تعریف کرد و هم یادمان داد که «دموکراسی‌خواهی» بر شاخ چه «گاوی» می‌چرخد.


برچسب‌ها: اوکراین, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/3/1ساعت   توسط سروی  | 

1. شکل جدیدی از حقته‌ی سیاست در جهان امروز به‌شکل ساده‌لوحانه‌ای اینگونه برای‌مان چیده می‌شود: یا استبدادِ مطلق یا آغوشِ باز غرب در حالی که قاقالی‌لی‌های مورد نیازمان را تقدیم‌مان می‌کنند. مثال امروزی آن، اوکراین، را در نظر بگیرید. این منطق می‌گوید: یا روسیه (به عنوان نوعی دولت استبدادی مبتنی بر نمایش رای) یا اتحادیه اروپا (به عنوان شکل متاخر سیاست به معنای مدیریت محض از راه دور = بروکسل). پس اگر مردم به خیابان می‌روند، جز این دو هیچ انتخابی ندارند.


2. همین چند روز پیش متنِ گفتگوی سفیر امریکا در کیف با یکی از دیپلمات‌های ارشد امریکا در اتحادیه اروپا در اینترنت منتشر شد. واکنش‌های خنده‌دار مینی بر اینکه «روسیه» این مکالمه را «لو» داده است مانع از محتوای صدق این گفتگو نمی‌شود. سفیر امریکا در اوکراین با ذکر اصطلاح غیردیپلماتیک و نامودبانه (فاک دِ اتحادیه اروپا)، به شکل علنی از نوعی کودتا صحبت می‌کند که از خلال آن باید «آن را کنار گذاشت (چون طرفدار روسیه است)، آن یکی را بگذاریم به انجام تکالیف درسی اش مشغول باشد (اشاره به کلیچکوی مشت‌زن که نماینده منافع آلمان است)، و این یکی‌ها را سر کار بیاوریم». راستی، دموکراسی کیلویی چنده توی واشینگتن؟

3. بخشی از مردم اوکراین قهرمانانه ایستادند. شکی در این نیست. اما آنهایی که ایستادند «همه‌ی» مردم اوکراین نبودند. آنهایی که ایستادند، از روزی که سرمای استخوان‌سوز در این کشور به زیر بیست درجه رسید تا روزهای خونین این هفته، حدود ده روز پیش از میدان به در شدند. جای آنها را همان ده درصد راستِ افراطی گرفت که بخشی از خشونت‌ها متوجه او بود. اگر دموکراسی همان خواست و اراده مردم باشد، نصف مردم اوکراین به شکل مستقیمی طرفدار روسیه هستند، سابقه فرهنگی با روسیه دارند، به زبان روسی حرف می زنند، مراودات تجاری با آن دارند، و زندگی روزمره‌شان به آن گره خورده است. در «دموکراسیِ گوگولی‌مگولیِ» فردای اوکراین، این بخش از مردم اوکراین «اقلیت» نام خواهند گرفت که «اکثریت» قرار است «لطف کرده» و گاهی حقوق‌شان را محترم بشمارد. رومانتیسیم خوابیده در تبلیغات رسانه ای در باب «دموکراسی» در اوکراین هم از لطایف روزگار است.

4. ناتو بیخ گوش روسیه می‌رسد. روسیه‌ای بزرگترین بازنده این روزهای اوکراین بوده است. کشوری که نزدیک به 50 میلیارد دلار هزینه بازی‌های المپیک سوچی کرده بود، هنوز بازی‌ها به پایان نرسیده بود که تمام نظرهای بین‌المللی از آن برگشت و روسیه به عنصری مُخل در نظم بین‌الملل تبدیل شد. بی‌شک پوتین شب‌ها و روزهای سختی می‌گذراند. 

5. در اوکراین رسانه‌های داخلی مستقل وجود دارد. منظورم شبکه‌های تلویزیونی است که مستقیم ماجرا را دنبال و گزارش می‌کند. کانال تلویزیون دولتی - مثل تلویزیون دولتی ترکیه که در جنبش پارک گزی اقدام به پخش حیات وحش درباره پنگوئن‌ها کرد- خود را به کوچه علی‌چپ زده بود. همه مردم اوکراین و جهان می‌توانستند آنچه در «میدان» اتفاق می‌افتاد ببینند.

6. اوکراین با اقتصاد داغون قبلی خود، و با زخم‌های چند ماه اخیر، به فردایی می اندیشد که گویا در آغوش اتحادیه اروپا خواهد آرمید. همین اتحادیه اروپایی که روزی با پیشنهاد سیاست‌های ریاضتی اقتصادی (و همچنین نظامی) می‌خواست مرزهای جهان بعد از جنگ سرد را یک قدم دیگر بیشتر پیش ببرد. حال ببینید به چه راحتی و «هلو برو گلویی» همان اسلحه‌به‌دست‌های راست افراطی را سر جای خود خواهد نشاند. اگر نفع اقتصادی بروکسل در طولانی شدن این درگیری‌ها بود، اوکراین هم مانند سوریه، بیش از سه سال به جنگ داخلی مشغول می‌بود.

7. راستی، اونی که سناتور مک‌کین در کیف در آغوش کشید، رهبر افراطی‌ترین راستِ اوکراین بود که پشیزی به دموکراسی و رای مردم ارزش قائل نیست. رئال‌پولتیکِ تا بُن مسلح به خون و خونابه و چرکابه را لطفا به اسم رئال‌دموکراسی قالب ملت نکنید.

پی‌نوشت:

دولت یانوکویچ فاسد و غیرمردومی است و شکی در آن نیست. از اون بدتر و کثیف‌تر، دولت پوتین و سیاست‌های تبعیضی کثیف آن در منطقه است. اتحادیه اروپا هم در آنچه بر سر فردای مردم اوکراین آمد کم تقصیر نداشت. تنها راه نجات مردم اوکراین، رهایی هر چند کوتاه مدت از شر این سه است، تا با تازه کردن نفس، فردای خود را رقم زنند. راه نجاتی که در جهان یا شر یا خیر امروزی، غیرقابلِ تصور است. آنهایی که روس‌ها را به شطرنج‌بازی متهم می‌کنند، این روزها خودشان کاسپارف‌هایی قهار شده‌‍اند.


برچسب‌ها: اوکراین, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/2/23ساعت   توسط سروی  | 

1. یک پنجم از کل اقتصادِ اوکراین توسط بیست میلیاردر این کشور کنترل می‌شود. این اولیگارش‌ها به کُپی از اولیگارش‌های روسی در اوکراین و توسط دولتِ یانوکویچ در سالهای اخیر ساخته شده‌اند. یکی از بزرگترین و به روایتی اصلی‌ترین اولیگارش اوکراین خودِ یانوکویچ است که به همراه پسرش نه تنها بخش مهمی از اقتصاد کشور را در کنترل دارند بلکه منبعِ رانت‌های نامشروع برای سایر اولیگارش‌های اوکراینی هستند که محصول فساد گسترده اداری و مالی در سالیان اخیر بوده‌اند.

2. به همراه این اولیگارش‌ها (که نسخه اوکراینی بابکِ زنجانی‌های خودمان هستند)، نیروهای امنیتی که بخش عمده‌ی آنها همان نیروهای کاگ‌ب و یا دست‌پرورده‌های آنها هستند با نیروهای پلیس در حال سرکوب معترضان هستند. نیروهای دستِ راستیِ ناسیونالیست که در بیش از دو دهه گذشته و تحت سیاست «روسی‌سازی» اوکراین دارای منافع هویتی و گروهی هستند، در کنار نیروهای امنیتی و پلیس به آشفته‌تر کردن وضعیت دامن می‌زنند.

3. در بخش شرقی اوکراین، نیروهای مدافع یانوکویچ (که در انتخابات اکثریت آنها به او رای داده بودند) به شکل رسمی اقدام به ایجاد «جبهه مقاومت علیه معترضان» کرده‌اند؛ منظور ساختن سنگرهایی واقعی برای جنگی واقعی است. چیزی که این کشور را هر لحظه بیشتر به سوی جنگی داخلی سوق می‌دهد.

4. ارزش پول رسمی کشور به شدت افت کرده است و هر لحظه به میران بدهی‌های اوکراین به روسیه افزوده می شود؛ بدهی‌هایی که ناشی از وام‌های مختلف و همچنین صادرات گاز به این کشور است.

5. حتی اگر همین الان این بحران با پیروزی معترضان در برابر ماشین سرکوبِ دولتی به پایان برسد، بازمانده‌ای که از اوکراین به جا خواهد ماند ویرانه‌ای است که در آن حداقل یک‌سوم دارایی‌های کشور به توسط همین بابک زنجانی‌ها به روسیه انتقال داده شده‌اند، کشور از نظر روحی و روانی دو تکه شده است، زخم ناشی از کشته‌ها و زخمی‌ها مدت‌ها زمان برای التیام نیاز دارد، و در نهایت، کشور با حجم انبوهی از بدهی‌ به روسیه‌ای روبرو خواهد بود که یکی از منشاء‌های اصلی این بحران بوده است.

پ.ن: «حکمران‌هایِ نالایقِ بابک زنجانی‌پرور» بزرگترین بلایی هستند که می‌توان برای یک جامعه متصور شد. 


برچسب‌ها: اوکراین, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/2/21ساعت   توسط سروی  | 

اوضاع اوکرین بهم‌ریخته است. خبر از کشته شدن دهها نفر از دو طرف شنیده می‌شود. آنچه عیان است این نکته است که دعوی «دموکراسی‌خواهی» در این کشور تبدیل به یقه‌کشی اولیگارش‌های اوکراین، کشورهای خارجی (روسیه و کل اتحادیه اروپا) و امریکا، اولیگارش‌های روس، ناسیونالیست‌های راست افراطی، مطالبات هویتی دو بخش غرب و شرق اوکراین، و در نهایت مساله «انرژی» شده است.

در این میان، ویکتور یانوکویچ که گویا خواب این را می‌دید که هم از آخور (روسیه) بخورد و هم از توبره (اتحادیه اروپا)، این شب‌ها خوابش نمی‌برد. یانوکویچ دیگر حتی امکان این را ندارد که بتواند با دستکاری افکار عموی رای برای خود بخرد. حتی اولیگارش‌های اوکراینی هم فهمیده اند که دیگر پول‌های کلان‌شان توانِ برگرداندن اوضاع به صندوق‌های رای ندارد.

در نتیجه، مردم در خیابان‌ها کشته می‌شوند و برای زندگی بهتر خود می‌جنگند. اما آن سوی ماجرا، تکنیسن‌های سیاسی و مدیران شرکت‌های نفت و گاز و صادارت و واردات در حال به یغما بردنِ حیات و زندگی مردم‌اند. اوکراین هنوز گویا به مرحله‌ی بحران کوزوو نرسیده است تا کسی از «طرفداران و مدعیان دموکراسی» صدایش بلند شود. آنها گوشه‌ای نشسته‌اند و تعداد جنازه‌ها را می‌شمرند.

گرچه همیشه حق را باید گرفت و هیچ حقی در طول تاریخ دادنی نبوده است، اما این ویدئوی کوتاه که امروز در اینترنت منتشر شد، نشان می‌دهد که چگونه پلیس اوکراین خودش حامی «آشوب ِ هر چه بیشتر» در این کشور است. آن ماهی که این نیروهای متکی به خواسته‌ها و مطالبات شخصی درصدد صید آن هستند، به‌شدت نزدیک به «دو تکه شدن» است. به نظر می‌رسد دومین کشور پر جمعیت اروپا برای هر دو طرف لقمه‌ای گنده‌تر از دهان بوده است.


برچسب‌ها: اوکراین, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/2/20ساعت   توسط سروی  | 

در برابر اضطرار ناشی مُردن مردم در خیابان‌ها، «مطالعات فرهنگی» چه دردی را دوا می‌کند؟ من فکر می‌کنم هر کسی که بطور جدی در حوزه مطالعات فرهنگی به‌عنوان نوعی کنشِ فکری درگیر است ضروری است که ضرباهنگ آن را، موقتی و گذرا بودن آن را و غیرذاتی بودن آن را با گوش و پوست حس کند. باید با تمام وجود درک کند که مطالعات فرهنگی تا چه جد بی‌ثبات است، و اینکه تا چه میزان توانایی ما برای تغییر چیزی یا واداشتن فردی برای انجام دادن کاری «اندک و ناچیز» است. اگر شما این مسایل را به عنوان تنشی در این حوزه مطالعاتی احساس نکنید، نظریه شما را به صُلابه خواهد کشید.
                                                                        

استوارت هال


برچسب‌ها: مطالعات فرهنگی, نظریه, ترجمه
+ نوشته شده در  2014/2/15ساعت   توسط سروی  | 

صحنه اول: «پیتر دویسبرگ» کسی بود که ایدز را انکار می‌کرد. زمانی که او در 1970 شروع به نوشتن مقالاتی کرد که ویروس اچ آی وی با بیماری ایدز رابطه ای ندارد. او معتقد بود که دلیل نوعی سبک زندگی غربی است که باعث ایجاد آن می شود. در مورد افریقا استرس بالا را دلیل آن می دانست. معتقد بود آنچه باعث ایجاد ایدز می شود ثروت زیاد یا فقر بی‌حد و حصر است.

صحنه دوم: «تابو بَکی» رئیس جمهور افریقای جمهوری در فاصله بین 2000 تا 2008، به دلیل سیاست ملی‌اش در انکار بیماری ایدز مشهور بود. او منکر وجود فردی با بیماری ایدز در بیمارستان‌های دولتی افریقای جنوبی بود. سیاست های ملی افریقای جنوبی درباره ایدز، در سالهای بعد از 2008 بود که تغییر کرد و بخش عمده‌ای از این فعالیت‌ها صرف احیای زمانی که از دست در این هشت سال از دست رفته بود. در این دوره، بیش از سیصد هزار نفر در افریقای جنوبی به خاطر ایدز جان خود را از دست دادند. در تمام این سالها، او از استعمار و سرکوب نژادی در افریقای جنوبی حرف می زد و همزمان معتقد بود که ایدز محصولِ سرکوب نژادی در کشور است و دلیلی برای توجه به آن وجود ندارد. از این رو، اگر تبعیض نژادی در افریقای جنوبی ریشه‌کن می‌شد دیگر دلیلی برای وجود ایدز در این کشور وجود نداشت. ایدز برای او ناشی از ویزوس نبود، بلکه سیستم آپارتایدی غیزعادلانه معلول آن بود.

صحنه سوم: «لُزنکو» از مشهورترین به‌اصطلاح دانشمندان دوره استالین و بعد از آن بود که از بیخ و بن منکر چیزی به نام علم ژنتیک شد. او مهمترین عنصر در سرکوب و سربه‌نیست شدن بسیاری از دانشمندان روسی بود که معتقد به علم ژنتیک بودند. همزمان، نگرش او به نحوه تولید محصولات کشاورزی سبب از بین رفتن بسیاری از محصولات کشاورزی و همچنین از بین رفتن زندگی کشاورزان بسیاری شد که در پی سیاست های ارائه شده از سوی او به دولت، در فقر و فلاکت غرق شدند.  لُزنکویسم امروزه واژه ای است که به فعالیت‌های علمی ایدئولوژیکِ حمایت‌شده از سوی دولت در مقیاس وسیع اشاره می‌کند. این نگرش به جای انجام آزمایش‌هایی در مقیاس کوچک، در سطح وسیعی با زندگی افراد درگیر می‌شود و در نمونه لُزنکو فاجعه انسانی عظیمی را به بار آورد. حمایت ماشین پروپاگاندای دولتی از فعلیت های او به گونه‌ای بود که صرفاً مواردی که به موفقیت‌هایی جزئی رسیده بودند را گزارش می‌داد و چشم بر نتایج فلاکت‌بار آن می‌بست.

صحنه چهارم: علوم انسانی اسلامی!!!


برچسب‌ها: فلسفه, نظریه
+ نوشته شده در  2014/1/14ساعت   توسط سروی  | 

مطالب قدیمی‌تر