تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

سطلي آب كدر

پر از مركب هاي بدبو

و

اندكي روح در آمد و شد

 اينگونه است كه:

خاطره ات زدوده مي شود

 

يادت باشد

زيستن سابيدن است

ساده

 چون بيد لرزيدن است

 

خواب ديده ام نقاش شده اي

نقش مي كُشي و نعش مي كِشي

 

شنيده ام مامور امور شاد شده اي

شايد هم مامور ارشاد شده اي

شب ها قناري مي كُشي

و روزها از وابستگي ات

سگ دو مي زني

شعري بنويسي

 

با سطلي آب كدر

كنار نقاشي هايت ايستاده ام؛

تابلوهايت گُُُُل كرده اند

هزار مشتري دست به نقد دارد

هر چه باشد دسته گل توست

بر اين جويبار بدبو

 

خاطرت آزرده نشود؛

شعرهاي بي وزن

 و نقاشي هاي بي رنگ

همان بهتر كه بميرند

 

من و تو باهم نساختيم

شعر و نقاشي هامان

اين وسط بسوزد

 

تو به دوره‌گردي‌هايت بگذر

 

من راه خود مي روم

و

تو راه خود را ب گ ا!

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت   توسط سروی  | 

 مغز

 مفري  است نوميد

بر اين همه درد

 

مغز مفري است؛

براي اين همه مرگ.

 

تمام ات را حوالت داد به مغزم

تا تمام دردم شوي

تا دردم شوي.

تا تمام شوي.

تا من

تا شوم.

 

 گفتي: مي گويم و نگفتي!

گفتي: مي آيم و نيامدي!

گفتي: نمي روم و رفتي.

 

مي دانستم، مي دانستم

كه نمي گفتي و نمي آمدي و مي رفتي.

سوال پتك مي زنند بر مغز

ديگر تحمل درد ندارد

ديگر تحمل ندارد

ديگر ندارد

تو را ندارد

مغز را خالي مي كنم از تو.

مي گويم خواهم گفت ... و نمي گويم

مي گويم مي آيم ... و نمي آيم

مي گويم نمي روم

ولی ... اکنون

با كوله باري تهي از تو

رفته ام

رفته ام.

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت   توسط سروی  | 

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان خسته، لب بسته، نفس بشکسته، در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت   توسط سروی  | 

آرکي تايپ (يا به قول آشوري: سرنمون) سگ ها و آدم هاي سگي اين دنيا، سگي بود به اسم "پوري" که وقتي قلاده به گردن نداشت هميشه ساکت سرجاي خود يخ زده بود و ذره اي زحمت تکان خورد به خود روا نمي داشت. او هيچ کار ديگري نمي کرد حتي يک نگاه چپ چپ به گربه همسايه ...

ولي واي به روزي که قلاده بر گردنش مي گذاشتند: هي مي پريد؛ اين ور و آن ور ... نه که با اصطلاح منورالفکرانه اش "آزادي"اش تحديد شده بود ... نه ... وقتي قلاده بر گردنش مي ديد از خود بي خود مي شد ... گويي چيزي اضافه داشت ... چندبار با خودم فکر کردم شايد از خوشحالي مقرط است و از اين که در پوست خود نمي گنجد ... اما زود پشيمان شدم.

 روزگار زيادي از مرگ پوري گذشته است ... اين روزها ياد پوري لحظه اي رهايم نمي کند ... 

راستي ... جالب است .... آدم ها وقتي قلاده بر گردن ندارند مثل يابويي ابله سر جاي خود مي نشينند و حداکثر چرتي مي زنند اما واي به روزي که قلاده اي بر گردنشان افکنده مي شود ... يکي نيست بگويد چرا لگد مي پراکن يابو؟ ...

من (و شايد ما) چرا اين روزها اينقدر هار شده ام (يا شده ايم)؟ قلاده چه کسي بر گردن من (يا ما) جا خوش کرده است؟

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت   توسط سروی  | 

امشب دوباره پرم از واژه های لعنتی

درمانده ام، قفل شد این بغض لعنتی

شور رفت و به جایش تباهی نشست کرد

خم می شوم تهِ آوار این بغض لعنتی

لعنت به هر چه غم عاشقانه بود

عشاق تو جان در نمی برند از این شهرِ لعنتی

این شهر و سروهای به یغما سپرده ات

در بند نامت اند، لعنت به این همه نفرینِ لعنتی

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت   توسط سروی  | 

 زمين گير نداده بود "زمين‌گيرت" کند

سردار، سرِ دار مي کنند اينجا

پسرانش اشکبوس اند

و

دخترانش غمباد

اشک به جاي بوس مي دهند اينجا

غم به جاي باد مي‌وزد اينجا

خون به جاي آب مي رود در رود

قصيده هاست که خونابه مي شود اينجا

صبحدم نمي‌دمد اينجا

شکست دم درآورده است اينجا

شرمگاه جاي نشستن نيست

"شرم" دمادم است اينجا

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت   توسط سروی  | 

دوباره

...

بر تاريکي بي پايان جهان

زوزه سگي ولگرد

زنگار بسته است.

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت   توسط سروی  | 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت   توسط سروی  | 

لایِ لالاییِ لولی وشِ لحظه هایِ لم داده به لکنت مردم ...

شعری بسرا از آزادی ...

 شعری بسرا از آزادی ...

شعری بسرا از ایمان

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط سروی  | 

دلم كه هري ريخت ...

 پهن شد كف اتوبان ...

ماشينا دارن زيرش مي گيرن ...

و من خیلی وقته كه رفته ام

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت   توسط سروی  | 

غژ غژِ ناخن هاي بلندت

ضرب گرفته‌

 روي پوست روحم.

موومان آخر را كه بنوازي

خواهي فهميد

چه مرثيه اي ساز كرده اي!

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت   توسط سروی  | 

شاخه های سروها،

که عاشق طنینِ تیشه می شوند

رودهای تشنه،

از عطش دوباره سیر می شوند

خبر ز قاصدان خسته می رسد چه شب چه روز

که عاشقان شهر ما،

دوباره پیر می شوند

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت   توسط سروی  | 

با يك حواسِ پرت ...

پرتِ پرتِ پرت ...

پرتاب مي شوم به دامن سكوت ...

 راستي؟! يك دم از سكوتِ آرام و بي قرار تو

كفايت بودن و ماندن است 

(چشمهايت كه جاي خود را دارد).

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت   توسط سروی  | 

 

تمام بوی خاک را بالا می آورم

چه بوی خاک خیس

چه بوی خاک باران خورده

 بالا می آورم امشب

شب قلمبه می شود در باد

باد و باران را بالا می آورم

ببین چه سان تو می شوم یک آن؟

تو می شوم چون باد

چون خاک

چون باران

بالا می آورم

بالا می آورمت یک آن

بالا خبری نیست؟

خبرهای از تو شنیده ام

من خبرها را بالا می آورم
+ نوشته شده در  88/02/26ساعت   توسط سروی  | 

با سلام و جرعه ای شراب

گام مي زني به سويِ آن افق

كه سايه ها شكسته شد.

 

باد مي زند به انتظار

تن به شوق مادر علف

 

لحظه اي سكوت كن

نپرس از این بهارِ؛ از مسيرِ كوچِ سار!

سارها نرفته اند هنوز

جاده اندكي گرفته است.

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت   توسط سروی  |