شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

تابستان سال پیش دوستی تعریف می‌کرد که چگونه در هفته‌های آخر دولت قبلی توی سازمانی که کار می‌کند «همه چیز» تعطیل شده است جز بخش کارگزینی. کارگزینی در حال استخدام نیروهای جدید بود. تعریف می‌کرد که کُل سازمان در حال «رسمی» کردن کارکنانش است؛ کارکنانی که از نظر منش و روش منسوب به دولت قبلی بودند و «زرت و زرت» در حالی رسمی‌شدن بودند.

این را کسانی با گوشت و پوست درک می‌کنند که روزگاری در این سازمان‌های عریض و طویلِ دولتی کار کرده باشند. می‌دانند که کارمند رسمی را نمی‌توان مواخذه کرد؛ نمی‌‌توان بهش گفت که بالای چشمش ابرویی است؛ باید با او ساخت و «پاخت». و خب، این ماجرا یکی دو روز هم طول نمی‌کشد؛ صحبت از 20 یا 30 سال «تحمل» کسی است که در کارش تخصص لازم را ندارد. صحبت از به هرز رفتن توان و انرژی یک مجموعه‌ی کاری، صحبت از بی‌انگیزه‌شدن کسانی است که در آن مجموعه بر مبنای شایستگی و توان‌شان کار می‌کنند، صحبت از بیکار شدن کسانی است که این افراد جای آنها را گرفته‌اند، و در نهایت استیصال و بیچاره‌گی مطلق آنانی است که دهه‌ها قرار است به این افراد رجوع کنند تا کارشان «راه بیفتد».

وقتی خبر بیش از 3000 بورسیه‌ی قلابی مطرح می‌شود، در اصل صحبت از تحمیل «دکترهایی» است قلابی به جامعه، آنهم نه یک روز و دو روز که 20 یا 30 سال. رقم کمی نیست. به همین ترتیب اضافه کنید بیرون ماندن 3000 نفر آدمی که این جایگاهها «حق» آنها بود، وارد شدن آدم‌هایی که مانند زالو توش و توان سازمان‌ها و دانشگاه‌ها را خواهند گرفت، بر مبنای رانت و رابطه سالها بر این سیستم حکمرانی خواهند کرد، برای هم «نوشابه» باز خواهند کرد، و در نهایت چندین برابر این رقمِ 3000 نفری را باز-تولید خواهند کرد. رانت، رانت می‌سازد، و ابله تنها کاری که می‌کند بازتولید بلاهت است. چه این کار را نکند «کلاهِ خودش پسِ معرکه» خواهد بود.

در این دوره چند دهه‌ای، دانش‌آموخته‌گانی که لیاقت‌شان بوده است و جایی در ساختار ندارند (چرا که این جایگاهها از قبل «اشغال» شده‌اند) در دارالترجمه‌ها سرگردان خواهند بود، پشت در اطاق همین 3000 نفر صف خواهند کشید که برای‌شان توصیه‌نامه بدهند، و در نهایت روزنه‌ای خواهند یافت و «در خواهند رفت».

این واقعیت روزمره‌ی زندگی ماست. اسمش را تو بزار سیاه‌نمایی، ناامیدی، یا هر چیز دیگری. بخشِ عمده‌ای از تبعیدشده‌گان، همین رانده‌شده‌گان از این ساختارند که جایی در آن ندارند، جای‌شان به یغما رفته است، و بی‌جا شده‌اند.

در نهایت، آن 3000 نفر حالا-حالاها هستند، آن رسمی‌شده‌گان هم حالا-حالاها هستند، و ما خوشحال باشیم به آنکه در رفت و در ناسا کار می‌کند و پروفسوری شده است برای خودش. آنکه رفته است، رفته است. آنکه مانده است همین‌هاست که قرار است هر روز چشم در چشمان‌ پدران و مادران و برادر و خواهرمان بدوزند و بگویند: «بروید فردا تشریف بیارید»؛ یا منشی‌شان با عشوه‌ای خرکی بگوید: «حاج‌آقا جلسه هستند».


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/8/16ساعت   توسط سروی  | 

پسرعمه‌ام یه آرزو داشت. می‌گفت از خوردن «خسته» می‌شم. می‌گفت هیچ‌وقت توی عمرش «سیر» نشده. همیشه خسته شده و کنار کشیده. انگار هیچ‌وقت توی زندگی‌اش از خوردن لذت نبرده. می‌گفت آدما از خوردن سیر می‌شن ولی من فقط خسته می‌شم. آرزوش این بود که روزی «قُرص» غذا ساخته بشه. یه‌چیزی توی این مایه‌ها که صبح-ظهر-شام قرصای آبی-قرمز-سبز بالا بندازه و تمام. هر وقت صحبت چیزای علمی می‌ش - مثلاً وقتی همین اخبار هفت‌ونیم علمی-پزشکی پخش می‌شد- می‌گفت: به زودی علم به این مرحله می‌رسه. منظورش از «این مرحله» هم همون ساختنِ قرصا بود. هیچ‌وقت هم اعتقادش به علم را از دست نداد.  دلیلش هم «امید» به رسیدن و دین اون روز بود؛ روزی که قرصاشو یه‌جورِ خوبی از توی قوطی قرصاش دربیاره، بندازه بالا، سُر و مُر و گنده راهشو بکشه و بره.

طبعاً اولا غذا خوردن باهاش سخت بود. ولی بعدها سعی کرد فاز منفی نده. اونم وقتی فهمید من از اون ورِ بام افتاده‌ام. از همینایی که بهشون می‌گن «شیکم‌پرستای رستوران‌گرد» و از این حرفها. همین دو شب پیش که از آقای سیبیل‌سفید روح‌مونو با موزیکِ خوبش صیقل داد و مثل آئینه برقش انداخت، با دوستم تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم. فکر می‌کرد حالا که من از خاومیانه اومده‌ام حتما باید منو ببره به یه رستوران لبنانی. 

خلاصه اینکه کلی راه رفتیم و دوستم کلی به «روس‌ها» فحش داد توی راه. هر کی به من می‌رسه و می‌فهمه که رشته و کارم چیه یه‌جور «احساس وظیفه» می‌کنه که درباره این موضوعات حرف بزنه. یه جورایی دهنِ منو صاف کنه به‌عبارتی. طولِ هفته که همش خبر (خبر خوب هم که کلاً نیست، تموم شده!) و نظریه‌های تخیلی می‌خونم و یا به خُوردم داده می‌شه. آخر هفته‌ها و یا توی مهمونی‌ها و اوقات فراغت، هر کی به من می‌رسه احساس وظیفه می‌کنه که نزاره من از اون فضای همیشکی بیام بیرون!  

وقتی رفتیم توی رستوران لبنانی، آقایی که اون ورِ پیشخون بود گفت تا ساعت 11 باز هستن. ساعتو که نیگاه کردم دیدم ده دقیقه‌ای هست که تعطیل شدن. بعد حالا این دوست من دوباره داشت نقشه می‌کشید که منو ورداره ببره اون ور شهر یه روستوران لبنانی دیگه. بعد که چهره منو دید و غمِ خوابیده توی چشمامو بررسی کرد گفت: «اصلاً تو بگو کجا بریم».

نفسی کشیدمُ و گفتم بریم یه‌جایی که غذاش خوب باشه. اصلا هم مهم نیست کجایی و چی باشه؛ از ماهی خامِ ژاپنی بگیر تا تورتیای مکزیکی. فقط «خوب» باشه.

همون دوروور گشتیم. یه رستورانِ خوب پیدا کردیم. سیب‌زمینی با گوشت خوردیم؛ توی یه چیزی شبیه همین قندونای خودمون پخته شده بود. البته بزرگتر از قندونای ما بود. چیزی شبیه این ظرف‌های گنده دیزی توی شکل و شمایلِ همون قندونِ خودمون. خوب هم بود. هم قندونش خوب بود و هم سیب‌زمینی و گوشتش. این دوست من دوباره چندباری به روس‌ها فحش داد و منم سعی کردم «مدیریت بحران» کنم و درباره هوای خوب حرف بزنیم.

پسرعمه‌ی من از غذا خوردن و دنبال رستوران گشتن و غذا پُختن و اینا بدش می‌آد. همیشه این بخش ماجرا گردن من بود. بعدش هم که پیدا می‌کردم بخش سفارشِ غذا هم اغلب با من بود. واسه دو نفر سفارش می‌دادم. و بعدش اونم شروع می‌کرد درباره «خاتمی» حرف زدن؛ دوسش داشت آخه. اونم خیلی احساس وظیفه می‌کرد با من درباره این موضوعات حرف بزنه. 

حالا من از دنبال «لباس» گشتن و خرید کردنِ لباس، اینو با اون «سِت» کردن فراری‌ام. بیشترین خرید لباسام وقتی اتفاق افتاده که مثلاً داشتم می‌رفتم دکتر و یا مثلاً جلسه داشتم. کلاً همیشه وقتی لباس خریدم که رفته بودم بیرون واسه یه کار دیگه. همش اتفاقی از یه جایی رد شدم و یه‌چیزی خورده به چشمم و خردیمش. اغلب هم رفته توی پاچه‌ام. دلیلش هم اینه که همش اونایی که توی ویترین بوده رو خریدم. هیچ وقت هم نشده یه وقت حسابی بزارم و برم کلی لباس ببینم و یه چیزی بخرم که مثلا دلیلِ بزرگی پشتش خوابیده باشه. 

حالا آرزوی من چی می‌تونه باشه با این توصیفات؟ قُرص لباس که نمی‌تونن بسازند. نمی‌شه مثل پسرعموم خیال‌مو به این چیزا خوش کنم. تازه من با علم مساله‌ی اساسی دارم. حرفِ علم که می‌شه همش یاد دکتر استرنجلاو می‌افتم. یادمم می‌ره که علم نبود الان کجا بودیم و اصلا برام خیلی هم مهم نیست کجا بودیم. الانم از جایی که هستیم خیلی خوش‌به‌حال نیستم.

خلاصه همه اینا رو که بزاریم کنار، چیزی که توی لحظه‌های سخت «لباس انتخاب کردن» و خریدن و سِت کردن تسلام می‌ده اینه که بالاخره روزایی می‌رسه که آدما کمتر لباس می‌پوشن. هرچی کمتر و کمتر لباس بپوشن بهتر. اصلاً مساله‌ام با علم هم همینه! برگردیم به دوره‌های غارنشینی؛ اون موقع که صنعت نساجی نداشتیم. همون موقع که تیمِ فوتبال نساجی قائمشهر هم نبود. منم همیشه طرفدار شموشک بودم. 

پ.ن: تابستون خوبه کلاً، گرچه هنوز پاییز بهتره؛ «دلبر» هم که توی پاییز دلش یه‌جوری نمی‌شه. اصلاً دلبری‌ها توی تابستون و بی‌لباسی‌ها پیش می‌آد و توی پاییز شکفته می‌شه و گل می‎‌ده.


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/5/19ساعت   توسط سروی  | 

داشتیم سرخوش و خوب توی خیابونِ دانشگاه قدم می‌زدیم که یهویی با عکسی «پرتاب» شدیم به جنگ جهانیِ دوم. «حال» در کسری از ثانیه‌ دوخته شد به گذشته؛ در همین خیابانِ دانشگاه، از همان زاویه -با اندکی جابجایی- لِه‌شده زیر بمبارانِ نازی‌ها، شهر «خودش را» به نظاره نشسته است (شاهد-در-خود)!
-
نیچه جایی از نوعی خطرِ «تاریخِ زیاده از حد» حرف می‌زند؛ بارِ سنگینِ گذشته‌ی تاریخی که می‌تواند به «گورکنِ» زمانِ حالِ حاضر بدل شود. بر همین اساس، گروهی از بارِ سنگینِ گذشته‌ی تاریخی (بویژه دو جنگِ جهانی) سخن می‌گویند که گویی حالِ اروپا را «ضایع» کرده است. شعارشان move on است و رد شدن و گذشتن از آن. بالاخره، گویا آینده‌ی «درخشان» از دوردست‌ها «سوسو» میزند.
-
در برابر این استدلال‌ها، اگر آدمی ظهور، دوام، و بقای راستِ افراطی -از اوکراین تا فرانسه- را اندکی پیگیر باشد، بیشتر هم‌رای با گادامر به «قصه‌گوییِ مداوم و پیوسته‌ی» گذشته رای خواهد داد که از طریق آن باید «هر لحظه و هر دقیقه» از گذشته و گذشته‌گان را «فرا-خواست» و «داد-خواستِ» آنها را در «شهر» صلا زد.
-
این نمی‌شود مگر با «هنر و ادبیاتی» که گذشته را «هر دَم» به «الان» و «حال»، «گِره» زد؛ همان‌هایی که «یک آن» خود را بر ما نمایان می‌کنند، همان‌هایی که برای لحظه‌ای ما را «به سطحِ صُلبِ شهر» می‌دوزد، از حالِ خوب‌مان کَنده می‌شویم، و به «میدان آزادی» سنجاق می‌شویم.

+ نوشته شده در  2014/5/19ساعت   توسط سروی  | 

1

بعضی قطعات هستن دورهمی‌طوری؛ واسه دورهم شنیدن‌اند؛ شاید هم قِری به‌کمر دادن!

2
بعضی‌هاش سه‌نفره‌اند؛ یه چیزی نامرئی‌طوری «سه» را دوتا-دوتا، جفت می‌کنه؛ طوری که هیشکی هیچوقت «بیرون» نمی‌مونه؛
3
بعضی قطعات دوتایی‌اند؛ از اونایی که هواشون هوایِ یه‌طوری‌‌هاست؛ از اونا که شبُ به روز، و روزُ به شب می‌دوزه؛
4
بعضی قطعات مثل مسواک‌اند؛ مالِ خودِ خودِ آدم! سفر هم بری، نباشه نمی‌خوابی! یه‌طوری جلای روحه!
5
حالا جهنمُ ضرر؛ مسواک‌ها هم گاهی جابجا می‌شن (مثل همونی که توی «فرندز» بود، یا اون مسواکی که توی «دریمرز» یه‌طورایی شد!)؛
6
بعضی قطعات هم واسه وقتیه که نه مسواک هست و نه صاحابِ مسواک؛ از اونایی که گوشه وصیت‌نامه‌ها نوشته می‌شن؛ از اونایی که بعدها تا قراره جای کسیُ بگیره!
 7
فیسبوک خیلی از مسواکای شخصی ما رو دهن به دهن چرخونده! خَز کرده! نه‌که «شِر» کردن «کِر» کردن نباشه؛ مسواکِ شخصی رو برده به جمع و همه یه‌دور دهن‌شان چرخوندن و بعدش یه قری هم به کمر دادن!
 8
هفته‌ی پیش یکی از دستش در رفت و قطعه‌ای «وصیت‌نامه‌ای» توی فیسبوک «شِر» کرد! حواست باشه رفیق، نکن از این کارا! خَز نکن اینارو! بزار بمونه برای روز مبادا!

 

موخره: *یه رفیقی داشتیم که از رفیقش تعریف می‌کرد که همش می‌گفته: شما منطقی می‌گید ولی من قبول نمی‌کنم*

حالا شما هم کاملا منطقی می‌گین که موزیک باید همیشه منتشر شه و از این حرفها؛ اما در این مورد، ما کاملاً «دلی» نوشتیم و با اینکه شما منتطی می‌فرمایید ولی ما قبول نمی‌کنیم. 

 


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/5/13ساعت   توسط سروی  | 

هر چند وقت یه‌بار، آدمی بهتره که از زمان و مکان بکَند و برگردد و خودش را ببیند. کلیشه‌ی «دیدنِ صورت خود در آئینه» دردی را دوا نمی‌کند. آئینه‌ها همیشه همانی را نشانت می‌دهند که می‌خوای ببینی؛ آئینه‌ها رفکلتت می‌دهند، تو را آن‌گونه که می‌خواهی بسته‌بندی می‌کنند و شیک و مجلسی تحویلِ خودت می‌دهند. یکی دقیقاً مثل خودت می‌سازند و تحویلِ خودت می‌دهند. آخرش هم با «دو لبخند» -هر دو به یک اندازه ساختگی- همه‌چیز به‌خوشی و صلوات به ته می‌رسد. دوباره تو می‌مانی و تنی بی‌خراش تا بار دیگر که مضحکه آئینه‌ی دیگری شوی. 

 

هر چند یه‌بار، با صورتی سخت و صخره‌ای -مثل همان صورتی که جیمز همیشه با خود یدک می‌کشد- آدمی باید خودش را بگذارد جلوی چشمِ خودش و مثلِ دانشمندی با روپوشِ سفید در آزمایشگاه، تکه‌تکه‌اش کند، پوسِت ضخیمش را بِکَند و رگ و پِی‌اش را از بشکافد. همان که درد دارد، همان که خون ازش به‌راه می‌افتد.

آدمی، هر چند یه‌بار، باید صاف و پوست‌کنده به‌حساب خودش برسد. هرچند وقت یه‌بار، باید قال قضیه‌ی خود را کَند. آن‌وقت است که آدمی وقتی به دیگران نگاه می‌کند ریز ریز، نرم‌نرم، آهسته آهسته هق‌هق می‌کند؛ همان موقع است که آدمی «وصیت‌نامه» می‎نویسد؛ همان موقع است که به دوستی وصیت می‌کند که پس از مرگش کدام قطعه از «ژبگینی پرایزنر» را برایش پخش کند. 


برچسب‌ها: دل‌نوشته‌ها
+ نوشته شده در  2014/4/24ساعت   توسط سروی  | 


 
نوشته: آنابل سربرنی

ترجمه‌ی: محمد سروی زرگر


این نوشته را با رخداد ارتباطی کوچکی آغاز می‌کنم؛ با نامه‌ای از سوی فردی به فرد دیگر، و بدین ترتیب تلاش می‌کنم "بوسیله" و "از خلالِ" این رخداد ارتباطی، پیامدهای نوعی تحلیل رسانه‌ای را مورد بررسی قرار دهم. می‌خواهم از نامه‌ای که رئیس جمهور ایران، [محمود] احمدی‌نژاد، در می  2006 به جورج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا ارسال کرد، استفاده کنم تا چندگانگی، درهم پیچیدگی، و اشکالِ [گوناگون] ارتباطاتی را مورد بررسی قرار دهم که ساختار رسانه‌ای معاصر را برساخته[1] است؛ روشی که کارکردهای آن تحلیل‌بردن مرز میانِ فضای خصوصی و عمومی است؛ و از این طریق، درباره اینکه چگونه مردم بوسیله اشکال جدید ارتباطات "بازخواست[2]" می‌شوند، بحث خواهم کرد. در این نوشته اشکال دیپلماسی بین‌المللی معاصر و تاثیرات آنها، بویژه رابطه ظریف میان ایالات متحده ایران، به شکل مختصری  مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

اغلب گفته می‌شود "نامه" به مثابه شکلی از ارتباطات مُرده است چرا که ایمیل و تلفنِ همراه جای آن را گرفته است، و در بررسی‌ها و تحلیل‌های مورخانِ آینده، تبادلات کاغذی جایی نخواهند داشت. به هرحال، این شکل نسبتاً کهنِ نامه‌نگاری سیاسی، علیرغم در دسترس بودن فراوانِ سایر اشکال ارتباطات، هنوز در رابطه دیپلماتیک به حیات خود ادامه می‌دهد. از یک سو، این [نوع ارتباط] تبادل نامه‌های شخصی میان دو نفر بود. از سوی دیگر، بخشی از تاریخ طولانی مدت نامه های دیپلماتیک است که واجد شانی نیمه-دولتی[3] است (بویژه به منزله اسناد تاریخی). از این رو، در این نامه ها، پویایی های موجود در ارتباطات نیمه- دولتی برجسته شده بود. من از اثر جان دورهام پترز[4] (1999) برای واکاوی این مباحث استفاده خواهم کرد.
مسئله دیگر زمانی آشکار می شود که فردی که مخاطب نامه قرار گرفته است به نامه جواب نمی‌دهد و این در حالی است که دیگران، هم کاربران حرفه ای و هم اعضای عادی عامه مردم در کشورهای مختلف، در گستره وسیعی و به اشکال جدی و هجوآمیز[5] بدان جواب می‌دهند. این امر، پرسشی را بر می‌انگیزد مبنی بر اینکه دقیقاً چه کسی بوسیله یک پیام "مورد بازخواست" قرار گرفته است، یا صدا زده شده است؛ مخاطبی که البته الزاماً به عنوان "گیرنده مدنظر[6]" آن نامه نبوده است. در ادامه، این موضوع را با بررسی مباحثاتی که توسط لاکان (1988) در ارتباط با داستان کوتاه ادگار آلن پو[7] با عنوان نامه ربوده شده[8] در گرفت و مشاجره دریدا با لاکان مورد بررسی قرار خواهم داد.


برچسب‌ها: رسانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2014/4/17ساعت   توسط سروی  | 




350هزار یهودی لهستانی در فاصله سالهای 1940 تا 1943 در درون حصاری محبوس شدند که به «گتوی ورشو» معروف است. دیواری بلند در مرکز شهر، به‌سان زندانی بزرگ که خیلی از این افراد بر روی سیم‌های خاردار بالای دیوار، تیر خوردند و تن‌های‌شان بالای دیوار پوسید.
بعد از اتمام جنگ، دیوارها را برچیدند، اما محدوده گتو، به‌مانند زخمی عمیق بر تنِ پیاده‌وهای شهر باقی مانده است. گویی بخشی از طراحی شهر است.
تقریباً در ماههای اخیر، هر روز از این سمت دیوارِ فرضی به آن سوی آن رفته‌ام. در درون همان فضای گتوی زندگی می‌کنم. هر روز از روی این دیوار فرضی رد شده‌ام. همیشه هم سعی کرده‌ام تا توانسته‌ام در درون دیوار راه بروم و از نزدیک‌ترین مسیرِ برای خروج استفاده نکنم. نوعی وسواس مکانی که گاهی به قیمت دیر رسیدن به سر کلاس و قراری هم تمام شده است.
نازی‌ها شب‌ها از دیوار گتو (دروازه‌اش) رد نمی‌شدند. آنها باور داشتند که شب‌ها، ارواح یهودیان در درون گتو به پرواز درمی‌آید. آنان، این ارواح را خبیث و پلید و ترسناک می‌دانستند. گاهی ارواح چیز چندان بدی هم نیستند. حداقل سبب می‌شود مردم شبها آسوده بخوابند.
بزرگترین گتوی یهودیان در کل اروپا، و بزرگترین قیامِ در برابر نازی‌ها، در درون این دیوار به‌وقوع پیوست. دیواری که هزینه ساخت آن را نازی‌ها از خود مردمان یهودی‌نشین ورشو گرفتند. با پولِ خود آنها دیواری دورشان کشیدند و شهر را به دو قسمت تقسیم کردند: 1) قسمت یهودی (گتو) ب) قسمت آریایی. 
خودِ گتو به دو قسمت تقسیم شده بود: گتوی بزرگ (در بخش شمالی که محل زندگی‌ام است) و گتوی کوچک (در بخش جنوبی). خیابان پایین خانه‌ام، از وسط این دو بخش می‌گذرد. دو طرف خیایان را دیواری بلند فرا گرفته بود که آریایی ها با اتومبیل‌های خود از آن رد می‌شدند. هیچ یهودی اجازه عبور از خیابان را نداشت به جز در ساعات خاصی و آنهم از طریق پُل هواییِ بین دو بخش. هنوز بقایای پُل هوایی که یهودیان دو بخشِ گتو از طریق آن رفت و آمد می‌کردند برجای مانده است.
پای این پِل هوایی، دستگاهی شبیه شهرفرنگِ خودمان را تعبیه کرده‌اند که بالعکس دستگاههای شهرفرنگ ما کار می‌کند. آنجا که شهر فرنگ ما، آینده رویایی از پاریس و لندن را نشان می‌دادند، این شهرفرنگ در چهر‌هایی از زنان و مردان ورشو در سالهای بین 1940 تا 1943 ثابت مانده است. همه نگاه‌ها، نگاههایی خیره‌اند. با تمام آن حال و هواهای دهه 1940. پسربچه‌هایی با کلاه‌هایی بر سر و دخترانی با چشمان خیره به ببیننده. توگویی ندا می‌دهند از اعماق تاریخ به ظلمی که بر حیات‌شان رفت. توگویی در مخروبه‌های ورشوی ویران‌شده پس از قیام مردم یهوی در درون گتو (که نازی‌ها چاره‌ای جز بمباران هوایی کل گتو برای‌شان باقی نمانده بود)، هنوز ارواحِ یهودیان ضجه می‌زنند. روز و شب هم نمی‌شناند. کسی را هم نمی‌هراساند. ضجه و صلایی است گویا. به دیدن آنچه این جهان بر سر مردمانِ خود آورده و می‌آورد و خواهد آورد.
در صحنه‌ای از مستندهای مختلفی که از گتوی ورشو و قیام در گتوی ورشو دیده می‌شود، زنانی هستند که کودکان مرده‌ی خود را بغل کرده اند به امید اینکه گرمشان نگه دارند. مردانی هستند که از فرط گشنگی و بیگاری، استخوان‌های پای‌شان خم شده است، مردمانی هستند که برای یک قرص نان، گلوله‌های سربی، خونِ گرم و سرخ‌شان را بر تن این پیاده روها روان کرده است.
قدم زدن در ورشو، با نوعی شرمِ حضور همراه است؛ تاریخ این شهر، تاریخ خون و قیام بوده است.
اگر روزی به ورشو سفر کردید، سرهایتان را پایین بیندازید. پیاده‌روها (با مرزهای گتو، سنگفرش‌های پاخورده، و خون‌های خشک شده‌ای که غبار تاریخ بر آن نشسته است و باد و بارانِ طبیعت شسته و بُِرده‌شان)، حرفهای بیشتری از ساختمان‌های سربه فلک کشیده دارد. ورشو شهر شرمگینی است. به سراغ این شهر می ‌آیید، آهسته و آرام بیایید. در سکوت راه بروید و روح زجر دیده‌ی تاریخی آن را بشنوید. اگر گوشان تیز و چشمتان بر پیاده‌روها باشد، و روحتان به شیطانِ بیزینیس و عکس‌های فیسبوکی فروخته نشده باشد، شهر حرفهای زیادی برای گفتن دارد. شاید بخت‌یار بودید و صدایی از زجه‌های ارواحِ تاریخی شهر را از میان آجرها و سنگفرش‌ها شنیدید.

برچسب‌ها: تاریخ, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/3/29ساعت   توسط سروی  | 

اول: فضای رسانه‌ای که بتواند صفتِ «بالغ» را به خود بگیرد، نیازمند برنامه رسانه‌ای بالغ و در عین حال، مخاطب بالغ است. با اینکه این موضوع برای‌مان بیشتر در پوشش نوعی اسطوره بی‌طرفی رسانه‌ای نمود پیدا می‌کند -که خب، بی‌تردید اسطوره‌ای نادرست و رد شده است- اما اگر برای لحظه‌ای به این اسطوره تن دهیم، بخشی از این رسانه‌ی بااصطلاح بالغ را «مخاطب بی‌طرف» تشکیل خواهد داد. گویا این بخش از ماجرا را بلکل به فراموشی سپرده‌ایم. آیا به همان میزان که از برنامه‌ساز و سازمان رسانه‎‌ای انتظار بی‌طرفی و انصاف را داریم، مخاطبانی بی‌طرف و منصف هم داریم؟

دوم: از سیاست و اخبار سیاسی و این ماجراها بگذریم، به‌نظرم از منظر برنامه‌ی رسانه‌ای، یکی از معیارهای حرفه‌ای رسانه‌ی بالغ عبارتست از میزان «تساهل» مخاطبان در قبال برنامه‌ها. درست است که باید رسانه پاسخگو باشد، اما به همان میزان باید مخاطب هم پاسخگو باشد. به چه؟ و چگونه؟ مخاطب باید اندازه‌ای از سواد رسانه‌ای را داشته باشد که حداقل بتواند قالب برنامه را تشخیص دهد، آن را در چارچوب خودش درک و تفسیر کند، و گاهی «بخندد». 

سوم: همه‌ی این موارد و این حرفها برای من در چهره‌ای مانند «جان استوارت» و مجموعه «دیلی شو» آن متجلی می‌شود. جان استوارت در این برنامه طنز که هر شب پخش می‌شود، ایالت‌های مختلف را مایه طنز خود قرار می‌دهد، با کلیشه‌های «ایالتی» ور می‌رود، زبانی تند و تیز دارد، سناتورها را به مضحکه بدل می‌کند، سیاست‌های کلان ملی را نقد می‎‌کند و غیره و غیره. یادم می‌آید چند ماه پیش یکی از کشورهای اروپای مرکزی را به شکل بی‌ادبانه‌ای نواخت و صدای مردم آن کشور بلند شد و کلی توئیت و پُست فیسبوکی و ... روانه «دیلی شو» شد. اولین برداشتِ شخصی‌ام این بود که در برنامه شبِ بعد از تمام مردم آن کشور عذرخواهی خواهد کرد. تا به امروز که ماهها از آن شب می‌گذرد، حتی به روی خودش هم نیاورده است. 

به نظرم دلیلی هم برای این کار وجود ندارد؛ او یک برنامه طنز را در قالب و ساختار خودش به خوبی اداره و اجرا می‌کند و مخاطب را می‌خنداند. از کلام رکیک استفاده می‌کند و کسی او را به سکسیسم متهم نمی‌کند، یا گاهی به نفاوت‌های نژادی و ... می‌پردازد و کسی او را به ریسیسم متهم نمی‌کند. به‌نظرم این همان «سواد رسانه‌ای» است. سوادی که مخاطبی صبور تربیت می‌کند که جای مسایل را با هم قاطی نمی‌کند. این مخاطب به راحتی اگر نخواهد برنامه را ببیند، کانال را عوض می کند و فوتبال می‌بیند.

جالب‌تر اینکه، جان استوارت یک دموکرات تمام‌عیار است و یکی از سوژه‌های طنز همیشگی‌اش را جمهوری‌خواهان و شبکه فاکس تشکیل می‌دهد. به همین ترتیب، در آن سوی ماجرا هم کمدین‌های طرفدار جمهوری خواه به جُک گویی و خندیدن به طنازی‌های کمدین‌های خود می‌پردازند که جان استوارت را موضوع برنامه‌های خود قرار می‌دهند.

چهارم: در نهایت، سریال «پایتخت» را ندیده بودم. یکی دو قسمت را دنبال کردم. و امشب خبر برخی واکنش‌ها به آن را دیدم. طنز ماجرا اینجاست که سریالِ طنزی که ساخته شده است تا مردم را بخنداند، سبب نارضایتی بخشی از آنها شده است. شاید حق داشته باشند، ولی این واکنش‌ها مرا به یاد ماجرایی می اندازد که سالها پیش به سریال شب‌های برره اتفاق افتاد. اعتراض‌ها و واکنش ها به سریال بیشتر از سوی فرهنگیان بود. آنها معتقد بودند که بچه‌ها در مدارس به تقلید از این سریال «بر روی همدیگر می‌پرند و تلی از دانش‌آموزان در وسط حیاط مدارس تشکیل شده است». سریال را بدآموزانه می‌دانستند و باقی ماجراها. در نهایت هم سالها گذشته است و آن سریال 90 شبی تمام شده است و آن بچه‌ها هم بزرگ شده‌اند و فکر هم نمی‌کنم بدآموزی آن سریال سبب شده باشد که مثلاً امروز ناهنجاری اجتماعی داشته باشند. 

شاید تصور روزی که کسی مانند «جان استوارت» در تلویزیون و فضای رسانه‌ای ما برنامه اجرا کند نوعی آرزوی محال به نظر برسد. برای رسیدن به این آرزوی محال، رسانه پاسخگو و منصف شرط اول است و شکی در آن نیست. اما این شرط کافی نیست. به همان اندازه، مخاطب منصف و صبور و بالغ لازمه این فضا خواهد بود.


برچسب‌ها: رسانه, تلویزیون
+ نوشته شده در  2014/3/27ساعت   توسط سروی  | 

الخاندرو خودروسکی -فیلمساز شیلیایی- در مصاحبه‌ای از جهانِ شخصی خود می‌گوید که در آن فیلمسازی هم‌ارز با عشقی که به زنِ خود دارد، امری گره خورده به «امر جنسی» است. پیش‌تر به خاطر جمله‌ای همیشه تحسینش می‌کردم: «پرندگانِ در قفس زاده‌شده، همواره فکر می‌کنند پرواز بیماری است».

او که در توئیتر بالای سیصدهزار نفر فالوئر دارد، عقیده جالبی درباره توئیتر دارد. می گوید: توئیتر، هایکوی زمانه‌ی ماست.

به نظرم یکی از بهترین توصیفاتِ ممکن از توئیتر همین است که خودروسکی در این مصاحبه بیان کرده است: هایکوی روزگارِ ما! 

بهتر از همه اینا، اعتقادش درباره فیلمسازیه. جایی گفته بود: اکثر فیلمسازان، فیلمهای خود را با چشمان‌شان می‌سازند. من با "ball"های خودم فیلم می‌سازم.


برچسب‌ها: سینما, رسانه
+ نوشته شده در  2014/3/27ساعت   توسط سروی  | 

اسوُبودا حزب اولترا-راست اوکراین است که مهمترین ایده‌ی سیاسی آن ناسیونالیسم است. خاستگاه اصلی این حزب، منطقه گالیشیا در غرب کشور و نزدیک‌ترین بخش اوکراین به اتحادیه اروپاست. اولین لوگوی این حزب، شکلِ اندکی تغیریافته‌ از لوگوی معروفِ نازی‌ها بود. این لوگو در سال 2003 و قبل از انقلاب نارنجی به شکل کنونی آن تغییر داده شد. برای پیوستن به این حزب، آنگونه که در اسنادِ رسمی این حزب آمده است، باید متعلق به «ملت اوکراین» (اوکراینی) بود.

سال‌پیش، این حزب با حزب یولیا تیموشینکو برای انتخابات سال 2015 همراه شد. اما گویا زودتر از موعد مقرر به خواسته‌های خود رسیده است.

امروز، الکساندر سیچ - از اعضای ارشد این حزب - به مقام نخست‌وزیری اوکراین منصوب شد؛ سیاستمداری که نامش با لایحه‌ی ممنوعیت «هر نوع سقط‌جنین» در اوکراین بر سر زبان‌ها افتاد.

پ.ن 1: مجلس با حذف تغییرات انجام شده بر روی قانون اساسی توسط یانوکویچ در حال برگرداندن قانون اساسی اوکراین به دوره‌ای است که قدرت رئیس‌جمهور افزایش نیافته بود. این یعنی افزایش قدرت نخست وزیری در اوکراین آینده.
گرچه به نظر می‌رسد رئیس جمهور آینده اوکراین به احتمال بالایی از حزب «میهن» باشد، با این حال در عمل و تا این لحظه، اسوُبودا برنده عرصه سیاستِ رسمی در اوکراین بوده است.

پ.ن 2: نخستِ وزیر این کشور از حزبی است که در آخرین انتخابات اوکراین 10% آرا را کسب کرده بود. همان حزبی که رهبرِ افراطی‌اش را آقای «مک کین» در آغوش گرفت تا به قول بعضی‌ها «بار دیگر، پیروزی دیگری برای حزب جمهوری‌خواهان امریکا در عرصه بین‌الملل رقم بخورد»!!!

پ.ن 3: تا باشد از این پیروزی‌ها که هم «دموکراسی‌» را برای ما «تنبلای بی‌سوات» تعریف کرد و هم یادمان داد که «دموکراسی‌خواهی» بر شاخ چه «گاوی» می‌چرخد.


برچسب‌ها: اوکراین, جنبش‌های اجتماعی
+ نوشته شده در  2014/3/1ساعت   توسط سروی  | 

مطالب قدیمی‌تر