تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

سکوت فریاد برهوت می شود، تا سوگ دل را بهانه ای شود و

ایمان سوگ ساکتی است از برای دلیلی کوچک که مرگ  فضا

 را چه بی رحمانه می آلاید از برای نغمه ای .

 

مردگان متحرک می گریند و می سازند و می سوزند و جنون

 بر در چه ملتمسانه می کوبد:

"در سرداب تنگ و نمور خاطرات هجرت

دیگرپای رفتن نیست

من به دیوار تکیه دادم

پاهایم لرزید

و اینک

تنها صدای سوتی ممتد

در کاسه سرم طنین افکن است"

+ نوشته شده در  85/06/31ساعت   توسط سروی  | 

 

"دلا ديشب چه ميكردي ، تو در كوي حبيب من

الهي خون شوي اي دل،تو هم گشتي رقيب من"

 

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت   توسط سروی  | 

 

نفرت از زمین بر آسمان بارید

لحظه خواهش خاک

در گریز از سوز عطش

و دریغا ،دریغا  آسمان

دیر زمانی بود" کر شده "از برای غرش رعد

از برای نم نم آب

***

روزگار عطش

نفرت از زمین بر آسمان بارید

و پلیدی

بر چهره آسمان نشست

کبود و تیره و سرد

***

بر دستان سردم

در روزگار دروغ

اندکی شور اندکی درداندکی ایمان باش

...

+ نوشته شده در  85/06/27ساعت   توسط سروی  | 

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد......
دل رميده ما را انيس و مونس شد...........
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت....
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد...........
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا............
فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد....
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست...
گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد.....
طربسرای محبت کنون شود معمور...........
که طاق ابروی يار منش مهندس شد........
لب از ترشح می پاک کن برای خدا...........
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد.....
کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود...........
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزيز وجودست شعر من آری...........
قبول دولتيان کيميای اين مس شد...........
خيال آب خضر بست و جام کيخسرو ........
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد.......
زراه ميکده ياران عنان بگردانيد.................
چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد..


+ نوشته شده در  85/06/27ساعت   توسط سروی  | 

من درد مشتركم ، مرا فرياد كن.

 

 پارسال برنده جايزه اسكار ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/06/27ساعت   توسط سروی  | 

""این نوشته درادامه صحبت کوتاهی که با جناب دکتر کاشی در وبلاگ ایشان داشتم  نوشته شده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/06/20ساعت   توسط سروی  | 

۱۶ شهریور ۸۵

مه حهان را فرا می گیرد

مردان خسته

با دستهای پینه بسته

از جدال عشقی نافرجام

زمان را  به

 خاطره ای تلخ و جانکاه

مبدل  می سازند و

 "تلنباری از ته مانده سیگار

 یادگار نام تو اند

و  دیگر هیچ"

 

 

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت   توسط سروی  | 

سلام

مدتی بود که دستم به نوشتن نمی رفت و یه جورایی خسته شده بودم از همه چیز و از همه کس.

از خودم از اطرافم و از ... میگن نوشتن مانند "زاییدن" می ماند. سخت و دردناک است و پر از رنج. چه

قدر هم راست می گویند. آری نوشتن از زاییدن هم دشوار تر است.

اما گاهی نوشتن تنها مفر ممکن برای ادامه دادن است تنها بهانه ممکن است برای تنفسی دیگر که

شاید .... خدا این تنها پناه را از ما نگیرد. به دشواریش تن می دهم و از خویش می کاهیم

باشد که نشانه ای باشد به رهایی.

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت   توسط سروی  | 

 

تبریز.؟؟؟ شهریور ۸۵

 

رود سکته می کند

از برای گوری تنگ

از برای رنگی گرم

***

رنگ

رنگ

رنگ از رخسار روز می جهد اکنون

سایه بر چهره می غلتد تنگ

***

مرد سکته می کند آرام

رود پیرهن چرکین

سکته می کند غمگین

***

خشکزار تنهایی

ترک می خرد آنگه

بهر دیدار صبحی تار

در حضور ابلیسان

مرد

مرد

...

آری 

"مرد سکته می کند آرام" 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت   توسط سروی  | 

از "یدالله رویایی"

 

"سکوت عادت می شود

و خواب ،سعادت ما

و در اين هر دو ، ما

چهار مي شويم

 ***

در جا زدم زمان را

تا رنگ آسمان را

گودال خواب كردم

***

آنجا ميوه بر درخت اگر بودم

اين جا

درختي در ميوه ام

و مثل فردا

دوباره مي آيم

فردايي ام

و فردايي مي مانم"

***

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت   توسط سروی  |