
روزها می گذرد من از سپری شدن این ایام می ترسم. زمان تنوع می طلبد. من از تغییر می ترسم . من از تنوع می ترسم. زمان حسود است؛ زمان چشم می زند دل را؛ چشم می زند عاشق را؛ زمان چشم دیدن خنده های ما را ندارد، دیدی که چشم دیدن کودکی ما را هم نداشت...
من از زمان که می گذرد بی آنکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد می ترسم. نگاه کن! من عقب ماندم من زمین خوردم، من باختم، نگاه کن! بازنده ها هم شبیه همه مردم عادی اند، فقط شاید چشمانشان کمی پف کرده از شب بیداری ها و اشک هایی که خشک نمی شود انگار...
نگاه کن همه اش تقصیر زمان بود ، حالا شکایت او را پیش خدا نبر. مثل من بنشین تا باز زمان همه چیز را مثل اول درست کند.
اشک ها هم خشک می شود زخم ها التیام می یابد من و تو پیر می شویم، روزی به می گویی : یادت هست؟!
من شاید حتی یادم نباشد !!!

