تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

                                  

روزها می گذرد من از سپری شدن این ایام می ترسم. زمان تنوع می طلبد.  من از تغییر می ترسم . من از تنوع می ترسم. زمان حسود است؛ زمان چشم می زند دل را؛ چشم می زند عاشق را؛ زمان چشم دیدن خنده های ما را ندارد، دیدی که چشم دیدن کودکی ما را هم نداشت...

من از زمان که می گذرد بی آنکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد می ترسم. نگاه کن! من عقب ماندم من زمین خوردم، من باختم، نگاه کن! بازنده ها هم شبیه همه مردم عادی اند، فقط شاید چشمانشان کمی پف کرده از شب بیداری ها و اشک هایی که خشک نمی شود انگار...

نگاه کن همه اش تقصیر زمان بود ، حالا شکایت او را پیش خدا نبر. مثل من بنشین تا باز زمان همه چیز را مثل اول درست کند.

اشک ها هم خشک می شود زخم ها التیام می یابد من و تو پیر می شویم، روزی به می گویی : یادت هست؟!

من شاید حتی یادم نباشد !!!

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت   توسط سروی  | 

 

 

فرمالیسم در عرصه هنر، نوعاً در قرن بیستم بسط و گسترش یافت. این جنبش، واکنشی در برابر نگاه مبتنی بر هنر به مثابه بیان مستقیم جهان خارج بود. فرمالیست ها ایده هنر به مثابه حقیقت یا معرفت و یا حتی ابزاری برای بهبود و اصلاح اخلاق و پیشرفت جامعه را کنار گذاشتند. با این حال، فرمالیست ها منکر توانایی هنر در به انجام رساندن این ایده نبودند. اما آنها معتقد بودند که هدف راستین هنر بواسطه نگاه مبتنی بر این ایده ها، معکوس شده است. "هنر برای هنر، نه هنر برای زندگی[1]" شعار فرمالیست ها است. از این منظر، هنر وسیله ای برای لذت بردن از ادراک اثر هنری است و بواسطه آن امکان تعامل و شکل گیری فرمی پیچیده ممکن می شود.

دست راست فرمالیسم، زبیایی گرایی است که مهمترین کارکرد هنر را تولید لذت می داند. هنر در دیدگاه زبیایی گرایی، اطلاع رسانی می کند، بیان می کند و باز می نمایاند؛ اما با تمام این تفاسیر، اول و بیشتر از همه ایجاد لذت می کند.



[1] . Art for art*s sake, not for life*s sake

 

+ نوشته شده در  87/01/24ساعت   توسط سروی  | 

 

 

آرام آرام

مردِ نا آرام

با غروبی دلگیر

 پوست می اندازد

 بار دیگر انگار

مثلِ ماری زخمی

مثلِ دردی چرکین

شاید از زجری جانکاه

شاید از

عمری بی بر

شاید از مرگی خاموش

***

اینک آرام آرام

تنگه هایِ شهر

شهرِ بی تنگه

مامنِ دزدان شد

تا که اینک این تن

این تنِ بی تن پوش

 لخت و عریان

سربه دار غربت شد

درمیان این دو هیچ

هیچ هایی معمول

نه به راه رفت

نه  به راه گشت

***

کاسه ها بی آب

سفره های بی نان

شاهزاده

خسته و تنها

آرزو کرده است

تا اقلاً امسال

سارها

برگردند!

سارها

برگردند!

سارها

برگردند!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت   توسط سروی  |