استراگون: سر بلند کرده بود یهودا؟ آرام و پروقار؟ ...
ولادیمیر: مردان شرمگین را ... روزان و شبان به شرم سر می کنند تا آنگونه که "او" طلب کرد سرمه بر چشم نسایند ...
استراگون: بی بند از بار روزگاری چنین ننگین شب را سحر کنند تا "آنان" سر اجاق گاز پر دودشان از "او" به "تو" قصه سر کنند و از "تو" برای "او" حکایتی...
ولادیمیر: نه که مرگ و اروس همسایه گان بی دریغ این لجنزارند...؟
استراگون: "ما" نومید مردمان وراج ... مردمان بی حرف...
ولادیمیر: "ما" را بهشتی مقدر هست...؟
استراگون: دیرزمانی است دود چشمانت را نمی آزارد ...
ولادیمیر: سرخی چشمانت از فوت دود "او" نبود...؟
استراگون: خون گریست آن شب... پیشانی بلندی که مادر بدان امید بسته بود دیر زمانی است پیش "آن" لحظه پادرگریز شب یه یغما رفت...
ولادیمیر: سوگوار اندوهناک خاطرات رودی باش که روزی بی مهابا از این دره گذشت و خاک ها را شست و با خود برد...
استراگون: وه که دره "من" چه سبز بود...
***
مه حهان را فرا می گیرد
مردان خسته
با دستان پینه بسته
از جدال عشقی نافرجام
زمان را به
خاطره ای تلخ و جانکاه
بدل می سازد
وآنک
" تلنباری از ته مانده سیگار
یادگار نام تو اند
و دیگر هیچ"


