
پتك بر سر زمان
دو شقه مي كند مكان زرد را
زمان درد را
زن و جوان و كودكان مست را.
تكه تكه، خون به لب
زمانه آينه بدست، ضجه مي زند جهان مست را:
تني ميان اينهمه "نبود" و "نيست"،
غبارها به پا نشانده است
زمانه اش بسان بختكي
بسان لاشه هاي سرد شك و بي فروغ
به تن فروشياش نشانده است.
در انتظار واپسين شكوه دردناك آرزو
بر آستانه، از ميان دو شقه مي شوم:
به روزگارِِ پيشِ از شكست و بعدِ از ظفر
طي نكرده ام زمانه را.
من و زمان،
بعد از شكست و قبل از ظفر به هم رسيده ايم
خيره بر افق دوباره ديد مي زنيم
زمانِ از ميان دوشقه را:
من و زمان با سرود و همهمه
(بسان پتك)
نداي جان به خم نشانده ايم:
آي صخره هاي زرد!
"ما پكيده ايم"
صخره همصداي ما،
داد مي زند به امتداد
"ما پكيده ايم"
"ما پكيده ايم"
