تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

 

پتك بر سر زمان

 دو شقه مي  كند مكان زرد  را

زمان درد  را

زن و جوان و كودكان مست را.

تكه تكه، خون به لب

زمانه آينه بدست، ضجه مي زند جهان مست را:

تني ميان اينهمه "نبود" و "نيست"،

غبارها به پا نشانده است

زمانه اش بسان بختكي

بسان لاشه هاي سرد شك و بي فروغ

به تن فروشي‌اش نشانده است.

 

در انتظار واپسين شكوه دردناك آرزو

بر آستانه، از ميان دو شقه مي شوم:

به روزگارِِ پيشِ از شكست و بعدِ از ظفر

طي نكرده ام زمانه را.

من و زمان،

بعد از شكست و قبل از ظفر به هم رسيده ايم

 

خيره بر افق دوباره ديد مي زنيم

زمانِ از ميان دوشقه را:

من و زمان با سرود و همهمه

 (بسان پتك)

نداي جان به خم نشانده ايم:

آي صخره هاي زرد!

"ما پكيده ايم"

 

صخره هم‌صداي ما،

داد مي زند به امتداد

"ما پكيده ايم"

"ما پكيده ايم"

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت   توسط سروی  | 

 

آرام آرام ، شمرده شمرده ... فضای اتاق را می بلعی.... در برهوت یک صدای آشنا ... در میان زوزه های گله های سگ... و بوی تنت  هاله  رویایم می شود ...  تا شاید نفست دست افتاده ام را بدزدد ... تا رمقم شود تا باز برای صدمین  بار بشمارم ...  تناوب پروقار نفس هایت را... تا دوباره به صد رسم...  و باز از دستم در روی  ... تا باز دیگر نتوانم بشمارم ... تو را... بودن را  ... که زیاد می شوی و بیقرار می شوم به مانند  لحظه های تبسم ... آن دم که سرور از شیار لبهایت آبشار می کند .... تمام صورتت را... تا به بهانه ای  بزرگ بدل شود ...  تمام بودن را ... تمام مردن را...

گوشهایم را تیز می کنم  برای ضربان قلبت... که دیگر نگاه کفافت نمی دهد و ذهنم نمی شمارد آرامش شب را ... شیار های  ذهنم  را مرور می کنم ... تا بهانه ای برای یک صلا .... برای یک نوا ... تا نگاه خسته ام... دوام لحظه ای دگر دهد بر این حضور....

ولی به ناگهان ،  زیر پایم خالی می شود... میان آسمان و زمین ...رویایت را در آغوش می کشم... و  بیدریغی ات آتش درونم را به به خنده کش دار صبحگاهی ات بدل می کند ... که نگاهت شولای شب می شود و من ... اینک ...

قطره قطره

می چکم

ز سقف آسمان شب ...

خسته خسته

می خزم

به سوی انتهای شب...

ذره ذره می زنم

به آخرین امید چنگ...

سایه سایه

سرد سرد....

با تن رهیده از قفس

می برم ز تن

تمام آبروی شب

من میان هیچ ها نشسته ام

ای سکوت پر نوای صبح

از درنگ زرد صبح های تار

می رسم به آفتاب پر امید شب

قطره قطره می چکم ز سقف آرزوی شب

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت   توسط سروی  | 

والتر بنيامين:

ممكن است براى فردى پيش آمده باشد كه وقتى به زندگى اش واپس مى نگرد به اين نكته پى برد كه كمابيش تمام الزامات و تقيدهايى كه او در روند زندگى از سر گذرانده است، ريشه در منش آدميانى داشته است كه ديگران جملگى در مورد «شخصيت ويرانگر»شان متفق القول بوده اند. اين فرد سرانجام روزى، شايد از سر تصادف، به اين واقعيت برخواهد خورد، و هرچه شوك و ضربه وارد بر او قوى تر باشد، لاجرم بخت وى براى بازنماييِ شخصيت ويرانگر بيشتر خواهد بود.

شخصيت ويرانگر فقط يك شعار سراغ دارد: جا بازكردن، و فقط با يك فعاليت آشناست: روبيدن [و كنارزدن]. نياز او به هواى تازه و فضاى باز از هر نفرتى نيرومند تر است. شخصيت ويرانگر، جوان و سرزنده و شاد است. زيرا ويرانگرى، با روبيدن ردپاهاى سن و سال، آدمى را جوان مى سازد؛ او شادى مى كند، زيرا هر نوع كنارزدن و دورانداختنى به معناى تقليل يا چه بسا امحاى شروط [و قيود] آدمى است. ولى آنچه از همه بيشتر در تحقق اين تصويرِ آپولونى سهم دارد، بصيرت نسبت به اين نكته است كه جهان تا چه  پايه سهل و ساده مى گردد آنگاه كه شأن ويرانگرى اش به محك گذاشته مى شود. اين شأن و شايستگى همان بند يا علقه اى است كه هر آنچه را وجود دارد دربرمى گيرد و وحدت  مى بخشد. اين منظره اى است كه به شخصيت ويرانگر، صحنه اى براى نمايش عرضه مى كند كه واجد ژرف ترين هارمونى است.

شخصيت ويرانگر به هنگام كار همواره سرحال و زنده است. اين طبيعت است كه ضرب آهنگ او را تعيين مى كند، دست كم به طور غيرمستقيم، زيرا او از طبيعت پيشى مى گيرد. در غير اين صورت، خودِ طبيعت عمل ويرانگرى را بر عهده خواهد گرفت. شخصيت ويرانگر هيچ تصوير [يا تصور] الهام بخشى پيش چشم ندارد. نيازهاى او اندك است، و ناچيز ترين شان نياز به دانستن اين است كه چه چيز جاى آنچه را او ويران كرده است، خواهد گرفت. پيش از همه، حتى براى لحظه اى، آن فضاى خالى، آن مكانى كه شىء در آنجا قرار داشته است، قربانى در آنجا زيسته است. بى شك بايد كسى پيدا شود كه به اين فضا نياز داشته باشد بى  آنكه آن را انباشته و پُر سازد.
شخصيت ويرانگر كارش را انجام مى دهد، فقط از كار خلاقه است كه دورى مى كند. درست همان طور كه خالق انزوا مى جويد، او نيز پيوسته بايد در احاطه آدميان و كسانى باشد كه به اثرگذاريِ كارش شهادت مى دهند. شخصيت ويرانگر درحكم يك علامت (
signal) است. او درست همان  گونه در معرض شايعه قرار دارد كه يك نشان سه وجهى، در تماميِ وجوه اش، در معرض باد. صيانت از او دربرابر شايعه بى معناست. شخصيت ويرانگر هيچ علاقه  اى به فهميده شدن ندارد [بنابراين اهل توضيحات اضافه نيست]. او جد و جهد در اين سمت و سو را عملى سطحى مى داند. سوءفهم شدن [يا مورد سوءتفاهم  قرارگرفتن] نمى تواند آسيبى به او برساند. برعكس، با آن دسته و پنجه  نرم مى كند و به مصاف اش مى رود، درست همچون اوراكل ها [يا معابد وحى]، همان نهاد هاى ويرانگر دولت، كه به مصاف اش مى رفتند.

وراجى، اين خرده بورژوايى  ترينِ پديده ها، فقط بدين خاطر شروع مى شود كه مردم دوست  ندارند مورد سوءفهم قرار گيرند. شخصيت ويرانگر بدفهمى را تحمل مى كند؛ او وراجى را ترغيب نمى كند.شخصيت ويرانگر، دشمن انسانِ جعبه اى (Etui-man) است. انسان جعبه اى به دنبال آرامش و فراغت خويش است، و صندوقچه همان عصاره و مظهر اوست. داخل صندوقچه چيزى نيست مگر ردى از جنس مخمل كه او بر جهان ثبت كرده است. شخصيت ويرانگر حتى ردپاهاى تخريب را نيز محو مى كند. شخصيت ويرانگر در خط مقدم جبهه سنت گرايان  ايستاده است. برخى آدم ها چيزها را به مدد دست نيافتنى  ساختن شان [به آينده] انتقال مى دهند و بدين سان حفظ شان مى كنند، برخى ديگر اما وضعيت  ها را از اين طريق انتقال مى دهند كه آنها را به درد بخور، و لاجرم محو  و نابود، مى سازند. اين گروه آخر ويرانگر خوانده مى شوند. شخصيت ويرانگر واجد آگاهيِ انسان تاريخى است، انسانى كه ژرف ترين احساس يا عاطفه او عبارت است از نوعى بدگمانى نازدودنى نسبت به سير اشياء و امور، و نوعى آمادگى براى اين كه هر لحظه تشخيص دهد كه همه چيز دارد خراب مى شود. ازاين رو، شخصيت ويرانگر چيزى نيست مگر خودِ اعتماد پذيرى.

در نظر شخصيت ويرانگر، هيچ چيز ماندگار نيست. اما درست به همين دليل، او در همه جا راه هايى پيدا مى كند. آنجا كه ديگران به ديوارها و كوه ها برمى خورند، همان جا او راهى مى بيند. ولى چون او هرجايى راهى مى بيند، لاجرم مجبور است در همه جا چيزها را از سر راه كنار زند و بروبد. ولى نه هميشه با زورى عريان، بلكه گاهى به ظريف ترين شكل. چون او همه جا راه هايى سراغ دارد، پس همواره خود را در تقاطع ها مى يابد. هيچ لحظه اى نمى داند كه لحظه بعد با خود چه خواهد آورد. آنچه را وجود دارد او به ويرانه بدل مى سازد، ولى نه به خاطر خود ويرانه، بلكه به خاطر راهى كه از ميان آن مى گذرد.شخصيت ويرانگر را اين احساس زنده نگه نمى دارد كه زندگى ارزش ِ زيستن را دارد، بلكه اين احساس كه خودكشى به زحمت اش نمى ارزد.

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت   توسط سروی  |