مگر مرضيه چه كم دارد از قمر الملوك وزيري؟ چرا بايد از باخ و بتهوون و برامس لذت برد و با داريوش نتوانست؟ آخه دايي عزيز من! من الان نمي دانم به كساني كه از من مي پرسند كدام را را انتخاب كنند چه بگويم. چرا نمي توان فهيمه رحيمي و م. اعتمادي خوند؟ چرا بايد برادران كرامازوف خوند يا ابلوموف را قبل از پايان دبيرستان؟
دايي عزيز من! تو اين احكام را از كجا آوردي؟ چگونه به كلان روايت ها رسيدي؟ مگر در اين زندگي چه ديدي؟ چرا آن روز سرد پاييزي جواب نداده رفتي؟ حتي خبر هم ندادي كه داري مي روي! فقط دكترت گفته بود سينه ات Critical است و ...!
چند وقت پيش بهرام را ديدم كه كافكا مي خواند. داشتم با خودم مي گفتم آيا بايد بهش بگويم كه داداش من! گور باباي همه اينا! زندگي تو بكن، حال كن و سبك باش. بعد يادم آمد كه بهرام كه همه اين كتاب ها را كتابخانه من پيدا مي كند. پس چرا رفته است دوباره آنها را خريده است؟
يادم آمد كه روزي تو اين سوال را از من كردي. گفتي: "دايي جان! من كه اين كتاب ها رو دارم، بيا از خودم بگير، واسه چي بهش پول مي دي؟"
و من جواب دارم: "نه دايي جان! من مي خواهم كتاب هاي خودم را داشته باشم".
و باز يادم مي آيد كه خرسندي چهره ات را به زور پشت سيبيل هاي زرد شده ات پنهان كردي و رويت را برگرداندي تا شايد قهقهه ات را نبينم. آري! تو موفق شده بودي. من مثل تو شده بودم.
اما اكنونِ من فقط و فقط گيجي است و گيجي. گيجي ميان حسين عليزاده و لطفي، ميان سروش هيچكس و شجريان، ميان مرضيه و قمر، ميان لئوناد كوهن و برامس، ميان داستايوسكي و اعتمادي، ميان نقاشي مگريت و ايوان ششكين، ميان شب هاي بيداري و روزهاي كار، ميان تنهايي و جمعيت، ميان بالا و پايين، ميان آدورنو و مارسل دوشان، ميان تو و عمو.
نمي توانم دايي عزيز من! نمي دانم دايي خوب من! نمي دانم كه خسته گي ام از دشوار زيستن است یا از چیزی دیگر؟ دلیل بغض هایم را هم نمی دانم. اما مي دانم كه مي خواهم ول شوم در اين جهان. ميوه بر شاخه شوم، سنگ پاره در دست كودك. شاید این حرف چندان به مذاقت خوش نیاید ولی ...!
(دلتنگي هايم را بگذار به پاي غر زدن هاي هميشگي ام. در اولين فرصت گلاب در دست به ديدنت خواهم آمد تمام غبار دلتنگي ها را خواهم شست كه اين روزها چه دلتنگ ات شده ام و ...! )

