
کودک نان های ترد را روی بازو جابجا کرد. باد تکه های کوچک نان را از دستان کودک می ربود. کودک برای لحظه ای پشت دیوار کوتاهی پناه گرفت. سکوت همه جا را فرا گرفت. ناگهان زوزه باد در سوراخ دیوار وحشتی در دلش انداخت. قدم تند کرد. از دیوار فاصله گرفت. باد دیوانه وار بر کودک می تاخت و ردیف نان ها را آشفته می کرد. تکه ای نان سوخته از ردیف پایین کنده شد. تکه نان چند قدم آنطرف تر بر زمین نشست. چشمان کودک مسیر باد را دنبال می کرد. کنار تکه نان ردیف تندی از دود نازک زیر ضربات شلاق باد در نطفه خسته می شد. بوی تند اشنو پدر بزرگ در ذهنش جرقه زد. از جا جست. دوید و دوید. از حیاط کوچکی گذشت. پنجره را با مشت دیوانه کرده بود. پنجره باز شد. نان را به مادر بهت زده سپرد و باز دوید و دوید. نفس زنان به دیوار رسید. چشمانش را بست. چهره پدر بزرگ را برای خود دوباره ساخت. خودش را به جای او گذاشت و در خیال خود پکی چنان به فیلتر اشنو زد... لبخند بر لبانش نشسته بود.
چشمانش را گشود. خنده بر چهره اش ماسید: سیگار به فیلتر رسیده بود.
