تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

گِل می گیرم

خودم را

بسان لحظه ی ابد

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت   توسط سروی  | 

 می دانی. می دانم که می دانی. فراموشی کیمیا نبود و نیست. فراموشی خاطره بود. خاطره عنوان مشعشع و پرطمطراقی بود که بر زخم هایمان نهادیم. از نامیدی هایمان امید ها تراشیدیم. ولی می دانی و می دانم که  تنها در این مغاک پر از دود و آتش که نامش را زندگی نهاده ایم زمان خاطره ها را خط می زند، غبار بر آن می نشاند و هر چنر یکبار بادی می وزد و چهره زخم عریان می شود؛ زخم بودن، زخم جان کندن و زخم ادامه دادن.

 به قول فروید جابجایی مکانیسم دفاع مان می شود تا به قول لاکان حفره را پر کنیم. خیلی وقت ها حفره را با حقارت پر می کنیم و مثل خر ویلفرد پارتو در وسط بیابان به سمتی می رویم و توبره را می خوریم و زنده می مانیم البته با تناقض هایمان با چای های دارچینی مان در فضای تار.

اما راستی مگر زندگی جز ترس دیدن تابلوی "دور زدن ممنوع" در انتهای یک مسیر پر پیچ و نشیب نیست؟ چرا باید این ترس را درمان کرد؟ چرا باید گذاشت که دیدمان بزنند؟ اصلا چرا دیدمان می زنند؟

من همان خر پارتو ام. خاطره ام خطی از خطاکاری های خط خطی ام می شود هر آن. نمی دانم چرا اما با خودم می جنگم تا مبادا حفره پر شود. تو هم می توانی شعر عاشقانه بگویی اگر و اگر حفره ات بخواهد.

"از من چه می خواهی ها" را بیاد آر . اکنون تنها یک صدا است که از بالای تپه مشرف به آن امر فالیک صدا می زند مرا: مرگ از من چه می خواهد؟ آیا خودش خاطره می شود یا خود خاطره است؟ و من وتو می رویم تا ببینیم صدای سوت از یک ایستگاه هواشناسی برخاسته است  یا ...؟ این سوت صدای کشدار و ممتدی است که آنرا "مرگ" نامیده ایم.

پشه و مرگ یه چیز اند؛ این یک راز جاودانه است. رازی که لازم نبود برای هم افشا کنیم. نه که ترسیدیم برملا شود بلکه از تکرار نامیدنش بی آبرو شدیم؛ خود خاطره شدیم بی خاطری آسوده.

 ***

آخرین خاطره ام یک رباعی است: تقدیم ت باد

بینی که چه سان می گدر عمر الکی

امروز پس از روز دگر یکی یکی

ترسم نرسد نامه امریه من

من مانم و این ادا اصول ملکی

+ نوشته شده در  87/11/05ساعت   توسط سروی  |