شاخه های سروها،
که عاشق طنینِ تیشه می شوند
رودهای تشنه،
از عطش دوباره سیر می شوند
خبر ز قاصدان خسته می رسد چه شب چه روز
که عاشقان شهر ما،
دوباره پیر می شوند
یاداشتهای زیر زمینی
شاخه های سروها،
که عاشق طنینِ تیشه می شوند
رودهای تشنه،
از عطش دوباره سیر می شوند
خبر ز قاصدان خسته می رسد چه شب چه روز
که عاشقان شهر ما،
دوباره پیر می شوند
با يك حواسِ پرت ...
پرتِ پرتِ پرت ...
پرتاب مي شوم به دامن سكوت ...
راستي؟! يك دم از سكوتِ آرام و بي قرار تو
كفايت بودن و ماندن است
(چشمهايت كه جاي خود را دارد).
تمام بوی خاک را بالا می آورم
چه بوی خاک خیس
چه بوی خاک باران خورده
بالا می آورم امشب
شب قلمبه می شود در باد
باد و باران را بالا می آورم
ببین چه سان تو می شوم یک آن؟
تو می شوم چون باد
چون خاک
چون باران
بالا می آورم
بالا می آورمت یک آن
بالا خبری نیست؟
خبرهای از تو شنیده ام
من خبرها را بالا می آورمبا سلام و جرعه ای شراب
گام مي زني به سويِ آن افق
كه سايه ها شكسته شد.
باد مي زند به انتظار
تن به شوق مادر علف
لحظه اي سكوت كن
نپرس از این بهارِ؛ از مسيرِ كوچِ سار!
سارها نرفته اند هنوز
جاده اندكي گرفته است.
خروس زِر نمی زند
دلم کپک زد و گرفت،
ندایی از تو سر نمی زند
دلم قراضه می شود،
غمت دوباره شاد می شود
در این سکوت تلخ شب،
پرنده پر نمی زند
بهتِ تو شد بهانه ام
روز به شب رسانده ام
روز که می رود همی
غصه به سر رسانده ام
شب به هوایِ نفست
غنچه عاشق شومت
بلبل زارم زِ زمان
شب به سحر رسانده ام
شاهدِ عشوه ای شود
این دل بی هوای من
با نگه ات جانِ جهان
تیغ به جان رسانده ام
این همه باران و هوس
بهرِ شبِ خاطره ام
می چکد از آن نفست
جان به فنا رسانده ام
این سخن هرزگی ام نیست دلا:
"مست شدم"
روزه شکسته ام دمی
خود به خدا رسانده ام
من که "منم" نیست شده است
از دمِ ایقان غمت
در حرمِ دولتِ تو
غم به رضا رسانده ام
شور به پا چو می کنی
رایحه ای به پا کنی
دیده به خم رسانده ام
شک به یقین رسانده ام
ماهُ رخت روشنی شهر شده است و این دلم
رانده شده است از قفسم
سر به فلک رسانده ام
شهر به سودای غمت
رو به فغان نهاده است
لنگ زنان پای کشان
پرده به دم رسانده ام
پرده اول ز ازل مطرب سودای تو شد
غافلم از جهانِ غم، شور به انتها رسانده ام