تبليغاتX
شهر آشوب

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

آرکي تايپ (يا به قول آشوري: سرنمون) سگ ها و آدم هاي سگي اين دنيا، سگي بود به اسم "پوري" که وقتي قلاده به گردن نداشت هميشه ساکت سرجاي خود يخ زده بود و ذره اي زحمت تکان خورد به خود روا نمي داشت. او هيچ کار ديگري نمي کرد حتي يک نگاه چپ چپ به گربه همسايه ...

ولي واي به روزي که قلاده بر گردنش مي گذاشتند: هي مي پريد؛ اين ور و آن ور ... نه که با اصطلاح منورالفکرانه اش "آزادي"اش تحديد شده بود ... نه ... وقتي قلاده بر گردنش مي ديد از خود بي خود مي شد ... گويي چيزي اضافه داشت ... چندبار با خودم فکر کردم شايد از خوشحالي مقرط است و از اين که در پوست خود نمي گنجد ... اما زود پشيمان شدم.

 روزگار زيادي از مرگ پوري گذشته است ... اين روزها ياد پوري لحظه اي رهايم نمي کند ... 

راستي ... جالب است .... آدم ها وقتي قلاده بر گردن ندارند مثل يابويي ابله سر جاي خود مي نشينند و حداکثر چرتي مي زنند اما واي به روزي که قلاده اي بر گردنشان افکنده مي شود ... يکي نيست بگويد چرا لگد مي پراکن يابو؟ ...

من (و شايد ما) چرا اين روزها اينقدر هار شده ام (يا شده ايم)؟ قلاده چه کسي بر گردن من (يا ما) جا خوش کرده است؟

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت   توسط سروی  | 

امشب دوباره پرم از واژه های لعنتی

درمانده ام، قفل شد این بغض لعنتی

شور چو رفت به جایش تباهی نشست

خم می شوم تهِ آوار این بغض لعنتی

لعنت به هر چه دم عاشقانه بود

عشاق تو جان مي دهند در این شهرِ لعنتی

این شهر و سروهای به یغما سپرده ات

در بند نامت اند، لعنت به این همه نفرینِ لعنتی

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت   توسط سروی  | 

 زمين گير نداده بود "زمين‌گيرت" کند

سردار، سرِ دار مي کنند اينجا

پسرانش اشکبوس اند

و

دخترانش غمباد

اشک به جاي بوس مي دهند اينجا

غم به جاي باد مي‌وزد اينجا

خون به جاي آب مي رود در رود

قصيده هاست که خونابه مي شود اينجا

صبحدم نمي‌دمد اينجا

شکست دم درآورده است اينجا

شرمگاه جاي نشستن نيست

"شرم" دمادم است اينجا

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت   توسط سروی  | 

دوباره

...

بر تاريکي بي پايان جهان

زوزه سگي ولگرد

زنگار بسته است.

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت   توسط سروی  | 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت   توسط سروی  | 

لایِ لالاییِ لولی وشِ لحظه هایِ لم داده به لکنت مردم ...

شعری بسرا از آزادی ...

 شعری بسرا از آزادی ...

شعری بسرا از ایمان

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت   توسط سروی  | 

دلم كه هري ريخت ...

 پهن شد كف اتوبان ...

ماشينا دارن زيرش مي گيرن ...

و من خیلی وقته كه رفته ام

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت   توسط سروی  | 

غژ غژِ ناخن هاي بلندت

ضرب گرفته‌

 روي پوست روحم.

موومان آخر را كه بنوازي

خواهي فهميد

چه مرثيه اي ساز كرده اي!

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت   توسط سروی  |