ولي واي به روزي که قلاده بر گردنش مي گذاشتند: هي مي پريد؛ اين ور و آن ور ... نه که با اصطلاح منورالفکرانه اش "آزادي"اش تحديد شده بود ... نه ... وقتي قلاده بر گردنش مي ديد از خود بي خود مي شد ... گويي چيزي اضافه داشت ... چندبار با خودم فکر کردم شايد از خوشحالي مقرط است و از اين که در پوست خود نمي گنجد ... اما زود پشيمان شدم.
روزگار زيادي از مرگ پوري گذشته است ... اين روزها ياد پوري لحظه اي رهايم نمي کند ...
راستي ... جالب است .... آدم ها وقتي قلاده بر گردن ندارند مثل يابويي ابله سر جاي خود مي نشينند و حداکثر چرتي مي زنند اما واي به روزي که قلاده اي بر گردنشان افکنده مي شود ... يکي نيست بگويد چرا لگد مي پراکن يابو؟ ...
من (و شايد ما) چرا اين روزها اينقدر هار شده ام (يا شده ايم)؟ قلاده چه کسي بر گردن من (يا ما) جا خوش کرده است؟
