چهار سوي چشمانت را
چله نشسته ام
چين نشسته بر ديوارم
چروك لحظه هاست آوارم
چرك به چهره ها نشسته است
چله نشسته ي چلچله ها!
چله از چشم بر نمي بندد رخت
مرگ را چله نشسته ام بي تو!
یاداشتهای زیر زمینی
چهار سوي چشمانت را
چله نشسته ام
چين نشسته بر ديوارم
چروك لحظه هاست آوارم
چرك به چهره ها نشسته است
چله نشسته ي چلچله ها!
چله از چشم بر نمي بندد رخت
مرگ را چله نشسته ام بي تو!
برف ها رد پاهايت را
قاب كردند
در آن غروب سرد
كه ناگاه از كوچه گذشتي
بادها صدايت را
در دل صخره ها ساز كردند
در آن طلوع كه قصه مي گفتي از انسان
شهر به قامتت قد بر افراشته بود
آن دم كه صلا زدي شاعر را
از زمستان ها گذشتي
از كوچه هاي بن بست نهراسيدي
صخره ها به سخره گرفتي
دير وقت است و تو باز نيامدي
دلتنگي ها را به باد مي گويم
برف ها به پايت هجرت كردند
صخره ها دورند
ياد رد پايت را
در آغوش مي فشارم
آزادي
آزادي
آزدي.
* براي اويغورهاي شرق چين كه اين روزها چه غريبانه مي گريند و بي آنكه صداي هق هق شان شنيده شود گوش فلك را كر كرده اند.
** سردتر نشده است آیا؟ مگر این شب نیست كه دمبهدم به ما نزدیكتر میشود؟ مگر نیاز نداریم بامداد تابناك، فانوسها را روشن كنیم؟ / دانش طربناك، بخش 125
گهگاه قهقهه مي زنم
دور از شهر
دور از زخم
مي دانم؛
فاجعه اي در راه است
گهگاه قهقهه مي زنم
ريسه مي روم بيگاه
دور از شرم
دور از بزم
باز مي خندم
در دل كوهستان
صخره ها در آغوشم
رودها در مجرايم
باد در شريان مي بارد
سوت مي كشد قله بالا را
بي تو در روزهاي دلتنگي
فاجعه فعلي ماضي است
ماضي از نوع بعيد
ماضي از نوع شهيد
ماضي از نوع مردن
ماضي از نوع تنها رفتن
بي تو گريه هم مي خندد
تو در بعيدها مُردي
تو در بعيدها ماندي
هاي؛ فاجعه بعيد
فاجعه بعدي تو نباش
قهقهه ای مي زنم اینک
سطلي آب كدر
پر از مركب هاي بدبو
و
اندكي روح در آمد و شد
اينگونه است كه:
خاطره ات زدوده مي شود
يادت باشد
زيستن سابيدن است
ساده
چون بيد لرزيدن است
خواب ديده ام نقاش شده اي
نقش مي كُشي و نعش مي كِشي
شنيده ام مامور امور شاد شده اي
شايد هم مامور ارشاد شده اي
شب ها قناري مي كُشي
و روزها از وابستگي ات
سگ دو مي زني
شعري بنويسي
با سطلي آب كدر
كنار نقاشي هايت ايستاده ام؛
تابلوهايت گُُُُل كرده اند
هزار مشتري دست به نقد دارد
هر چه باشد دسته گل توست
بر اين جويبار بدبو
خاطرت آزرده نشود؛
شعرهاي بي وزن
و نقاشي هاي بي رنگ
همان بهتر كه بميرند
من و تو باهم نساختيم
شعر و نقاشي هامان
اين وسط بسوزد
تو به دورهگرديهايت بگذر
من راه خود مي روم
و
تو راه خود را ب گ ا!
مغز
مفري است نوميد
بر اين همه درد
مغز مفري است؛
براي اين همه مرگ.
تمام ات را حوالت داد به مغزم
تا تمام دردم شوي
تا دردم شوي.
تا تمام شوي.
تا من
تا شوم.
گفتي: مي گويم و نگفتي!
گفتي: مي آيم و نيامدي!
گفتي: نمي روم و رفتي.
مي دانستم، مي دانستم
كه نمي گفتي و نمي آمدي و مي رفتي.
سوال پتك مي زنند بر مغز
ديگر تحمل درد ندارد
ديگر تحمل ندارد
ديگر ندارد
تو را ندارد
مغز را خالي مي كنم از تو.
مي گويم خواهم گفت ... و نمي گويم
مي گويم مي آيم ... و نمي آيم
مي گويم نمي روم
ولی ... اکنون
با كوله باري تهي از تو
رفته ام
رفته ام.