لحظه هاي آبستن چند وقتي مي شود كه هي پشت سر هم بد مي زايند ... نه براي من ... زماني كه براي ديگري هايم بزايد ابتر مي زايد ... دلم مي گيرد از اين همه دلخوشي هاي نابگاه ... مي گويند الكي خوشي است ولي حتي اگر اينگونه باشد كه مي گويند باز بهتر است از الكي ناخوش بودن است ...
لحظه هايي كه از خودش مي گفت جهان ايستاده بود ... زمين شرم گين نشد ... مي دانم كه از رو نمي رود ... خيالت تخت ... فكر نمي كردم كه آنچه از سر گذراندي حديثي تلخ تر قهوه هاي اسپرسوي ماگ باشد كه خواب را آشفته مي كنند ... ولي بود ... اما چيزي ته دلم مي گويد كه اين روزها روزهايي خوش يمن اند ... بوي بدي نمي دهد روزگاراني كه آدم ها له شده قامت بر مي افرازند .... آناني كه زمين و آسمان و شكوه بي جايشان را جا به جا به سخره مي گيرند ... تو نگين آناني باش كه شور به پا مي كنند با اينكه هي زور مي زنند تا نصيحت نكنند ... اما چه نصيحتي گيرا تر از عمل يك انسان؟ ...
اين يادداشت براي توست. دلم براي روزگاري كه اين را نوشته ام هيچگاه تنگ نمي شود چرا كه مطمئن ام كه آنچه در گذشته است "درگذشته" است. اگر مي خواستم دستي به سر و رويش بكشم شايد بهتر مي بود اما چون چرك آن روزگار را بر تن دارد همنجور بي شستشو مي آورمش اينجا:
سفيدي
وقتي پدر مرد معناي مرگ را فهميد با تمام خستگي هاي ناشي از بودن. پدر مي گفت، اگر آدمي تكيه گاه نداشته باشد بي پدربودن سرشار از رنجي سيزيف وار است، كه او ديگر نداشت. پدر دايم الخمري كه هيچگاه خود تكيه گاهي نداشت و بالشتش شيشه خالي شرابي بود كه هيچگاه عمري بيشتر از يك سال كهنه نشدند كه پدر چه بسيار تشنه بود واصلا ًً خود، معنا عطش بود با لبهاي تركيده. انگور فروش لپ قرمزي كه سالي يكبار مي آمد و پدر او را" مسيح بازگشته" مي ناميد به پدر عنوان بشكه داده بود."بشكه باروت" ...كه قطعا الان در زير زمين منفجر شده است و صداي انفجارش گوش كرمها را كر كرده است.
كلوخها را مي سايم با دستان پينه بسته ام و سنگها را سوا مي كنم تا به خلوص رسم كه نابي هم رسالتی است بر او كه بايد زمين و آسمانش يكي شود. كه ناب و پاك شود ، كه يكدست شود براي دانه هاي گندم پاييزه. كه پدر زمين به ارث گذاشته است ونمي دانم چرا هيچ وقت خود بدان نپرداخت ، شايد هيچگاه وقت نداشت و شايد هم كارهاي واجب تري داشت مثل نوشيدن و البته خواندن كتاب.كتاب. فقط يك كتاب...
دانه ها را يكي پس از ديگري در خاك فرو مي كنم و ميگذرم با نگاهي پر از اميد به زميني كه هنگام غروب نطفه می بندد و اندكي بعد آبستن می شود از دستانم. دانه دانه آهسته و خلسه وار . هر دانه سرشار از اميد است. ايماني در خود كه از مرگ مي رهاندم. و اين نطفه هاي تنها را در خاكي كه آغوش گشوده اند براي زيستن. براي بودن. براي شدن. چه مرهمي براي مرگ تن توان يافت؟
بغض آسمان مي تركد و آستين مادر خيس مي شود و بوي خاك در جهان مي پيچد چشمانش را مي بندد تا نبیند پدر را كه هيچ زماني پدر نبود كه پدر چه بسيار كار داشت مثل نوشيدن. پدر كتاب مي خواند و سيگار مي كشد.
هوا سرد است . در كلبه جز صداي زوه سگهاي دهكده كه از دور به گوش مي رسند صداي آخرين بازمانده هاي شعله هاي هيزمها هم به گوش مي رسند. تابستان نمي آيد پدر؟
_ چرا. حتما مي آيد ولي شايد، شايد ... شايد ما به تابستان نرسيديم.
زيستن را زيست. با بسياري جوانه هاي سر برآورده از تن مادر، كه من نوازششان كردم، تيمارشان كردم، برايشان ساختم و من ... نه ...برايشان نسوختم كه ما همگان سوخته بوديم از آن لحظه كه پدر مرد...
پدر مرد... و برايم تكه اي مادر گذاشت با يك كتاب و كلبه اي متروك و دور افتاده از همه...كه پدر از از زماني كه مادر جزام گرفت هيچ بني بشري نديد جز من والبته مرد مشروب فروش.
سنبله هاي سر به آسمان گرفته را نگاه مي كردم و مي باليدم از اين همه غرور كه در ساقه هاي سر به آسمان سوده مي درخشيد و مي غريدم بسان ديشب كه آسمان مي غريد و مي غريد وقتي بغضش تركيد...تركيد.
تگرك بهاري زمين را سفيد كرده است.جرات از وجودم رخت بربسته است . تكيه مي دهم بر ديوار سرد . چشمانم چه بيهوده تقلا مي كنند كه ببين چه بر سر آنهمه اميد، آنهمه ايمان آمده است. بنگر... و مغزم كه به چشمانم دستور داده است تا فقط خيره شوند به بي انتها، به بي ابتدا، به بي ...
سرما كه اندك اندك از زمين رخت مي بندد و ناله هاي ساقه هاي در هم شكسته كه دشت را به غوغا كشيده اند و من چه خاموشم و چه بيمار. صداي شستن پنجره به همراه سوز سرد بر تنم مي كوبد.بر مي خيزم .پشت پنحره به صحرا مي نگرم. همه جا سفيد است. زمين سفيد است. كلبه سفيد است. و يك فضاي خالي در مغزم كه آنهم سفيد است.ياد پدر مي افتم . تنها كتابي كه تمام عمرش مي خواند از روي طاقچه بر مي دارم.كتابي كه هيچگاه تمام نشد. ورق مي زنم. سفيد است. بي هيچ نوشته اي.
