امشب دوباره پرم از واژه های لعنتی
درمانده ام، قفل شد این بغض لعنتی
شور چو رفت به جایش تباهی نشست
خم می شوم تهِ آوار این بغض لعنتی
لعنت به هر چه دم عاشقانه بود
عشاق تو جان مي دهند در این شهرِ لعنتی
این شهر و سروهای به یغما سپرده ات
در بند نامت اند، لعنت به این همه نفرینِ لعنتی
