تبليغاتX
شهر آشوب - ناقص‌الخلقه‌هاي زايشگاه روزگار بد: شماره 3

شهر آشوب

یاداشتهای زیر زمینی

آرکي تايپ (يا به قول آشوري: سرنمون) سگ ها و آدم هاي سگي اين دنيا، سگي بود به اسم "پوري" که وقتي قلاده به گردن نداشت هميشه ساکت سرجاي خود يخ زده بود و ذره اي زحمت تکان خورد به خود روا نمي داشت. او هيچ کار ديگري نمي کرد حتي يک نگاه چپ چپ به گربه همسايه ...

ولي واي به روزي که قلاده بر گردنش مي گذاشتند: هي مي پريد؛ اين ور و آن ور ... نه که با اصطلاح منورالفکرانه اش "آزادي"اش تحديد شده بود ... نه ... وقتي قلاده بر گردنش مي ديد از خود بي خود مي شد ... گويي چيزي اضافه داشت ... چندبار با خودم فکر کردم شايد از خوشحالي مقرط است و از اين که در پوست خود نمي گنجد ... اما زود پشيمان شدم.

 روزگار زيادي از مرگ پوري گذشته است ... اين روزها ياد پوري لحظه اي رهايم نمي کند ... 

راستي ... جالب است .... آدم ها وقتي قلاده بر گردن ندارند مثل يابويي ابله سر جاي خود مي نشينند و حداکثر چرتي مي زنند اما واي به روزي که قلاده اي بر گردنشان افکنده مي شود ... يکي نيست بگويد چرا لگد مي پراکن يابو؟ ...

من (و شايد ما) چرا اين روزها اينقدر هار شده ام (يا شده ايم)؟ قلاده چه کسي بر گردن من (يا ما) جا خوش کرده است؟

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت   توسط سروی  |