مغز
مفري است نوميد
بر اين همه درد
مغز مفري است؛
براي اين همه مرگ.
تمام ات را حوالت داد به مغزم
تا تمام دردم شوي
تا دردم شوي.
تا تمام شوي.
تا من
تا شوم.
گفتي: مي گويم و نگفتي!
گفتي: مي آيم و نيامدي!
گفتي: نمي روم و رفتي.
مي دانستم، مي دانستم
كه نمي گفتي و نمي آمدي و مي رفتي.
سوال پتك مي زنند بر مغز
ديگر تحمل درد ندارد
ديگر تحمل ندارد
ديگر ندارد
تو را ندارد
مغز را خالي مي كنم از تو.
مي گويم خواهم گفت ... و نمي گويم
مي گويم مي آيم ... و نمي آيم
مي گويم نمي روم
ولی ... اکنون
با كوله باري تهي از تو
رفته ام
رفته ام.
