سطلي آب كدر
پر از مركب هاي بدبو
و
اندكي روح در آمد و شد
اينگونه است كه:
خاطره ات زدوده مي شود
يادت باشد
زيستن سابيدن است
ساده
چون بيد لرزيدن است
خواب ديده ام نقاش شده اي
نقش مي كُشي و نعش مي كِشي
شنيده ام مامور امور شاد شده اي
شايد هم مامور ارشاد شده اي
شب ها قناري مي كُشي
و روزها از وابستگي ات
سگ دو مي زني
شعري بنويسي
با سطلي آب كدر
كنار نقاشي هايت ايستاده ام؛
تابلوهايت گُُُُل كرده اند
هزار مشتري دست به نقد دارد
هر چه باشد دسته گل توست
بر اين جويبار بدبو
خاطرت آزرده نشود؛
شعرهاي بي وزن
و نقاشي هاي بي رنگ
همان بهتر كه بميرند
من و تو باهم نساختيم
شعر و نقاشي هامان
اين وسط بسوزد
تو به دورهگرديهايت بگذر
من راه خود مي روم
و
تو راه خود را ب گ ا!